ص144-154تقاطع نظام برنامه درسی، آموزش و ارزشیابی

تقاطع نظام برنامه درسی، آموزش و ارزشیابی   

‏بوشامب تأکید می‏کند که این نظام ها دارای مرزهای مجزا نبوده، هدف مشترکی دارند.به عبارت دقیقتر در پاره‏ای از موارد این نظامها دارای کارکردهای مشترک هستند.برای مثال تقاطع برنامه درسی و آموزش بیانگر کارکردهای مشترکی نظیر برنامه‏ریزی در اجرا و برنامه‏ریزی دروس است که این دو نظام را به یکدیگر پیوند می‏زند.بنابراین اگر چه در مقام نظریه‏پردازی، وی نظام آموزش را از نظام برنامه درسی مجزا ترسیم می‏کند و برنامه درسی را درون‏داد نظام آموزش می‏داند، اما خود با اذعان به این نکته که می‏توان نظام برنامه درسی و آموزش را یکی دانست‏ از واژه«مهندسی برنامه درسی» که در بر گیرنده فرایندهای تدوین، اجرا و ارزشیابی از برنامه درسی است، استفاده می‏کند.در تأیید این نظر می‏توان گفت که اگر چه بوشامب ارزشیابی از برنامه درسی را بخشی از نظام ارزشیابی کلی می‏داند، اجرای جنبه‏های ارزیابی از یک برنامه را عملا به عنوان بخشی از نظام برنامه درسی و در نتیجه موضوع مهندسی برنامه درسی تلقی می‏کند.نگاهی به نظام برنامه درسی مورد نظر وی نشان می‏دهد که پیش‏بینی روشهای اجرایی برنامه، از جمله مؤلفه‏های این نظام است و معلمان باید از آن به عنوان یک نقطه حرکت و شروع برای تصمیم‏گیری درباره روشهای تدریس استفاده کنند.شاید بتوان پا را فراتر گذاشت و با تانر و تانر هم صدا شد که اندیشه ضمنی تبیین حدود و ثغور نظام برنامه درسی و آموزش بیشتر برای ایجاد سهولت در زمینه‏های نظریه‏پردازی و مقاصد تجزیه و تحلیلی است و عملا این نظامها با هم مرتبط و پیوسته هستند.دلیل و گواه روشن این ادعا آن است که حتی خود این نظریه‏پردازان، هنگام تبیین حدود و ثغور نظام برنامه درسی، به آموزش نیز توجه داشته‏اند.

ب)نظام برنامه درسی در برگیرنده فرایند اجراست و به عنوان یکی از کارکردهای برنامه درسی، باید درباره آموزش نیز تصمیم‏گیری شود:«شین» نظام برنامه درسی را یک پیوستار، یعنی جریانی متصل و لاینقطع از تجاربی که یادگیرنده در تماس با مدرسه به دست می‏آورد، تعریف می‏کند.نظام برنامه درسی از نظر وی به شرح زیر است:

به موجب نظام پیشنهادی شین، فرایند برنامه درسی با مشخص کردن مقاصد و اهداف برای قلمروهای درسی آغاز می‏شود و پس از طراحی برنامه درسی برای هر یک از قلمروها، مرحله اجرای برنامه درسی آغاز می‏گردد.این نظام به وضوح بیانگر دیدگاه شین در خصوص مدخلیت و موضوعیت داشتن مباحث مربوط به اجرا در برنامه درسی است.مشاهده شد که در الگوی شین نیز اجرا به عنوان یک مؤلفه برنامه درسی مد نظر قرار گرفته بود.در این خصوص«هانکینز»یک الگوی نظامدار را معرفی می‏کند که در آن اجرای برنامه به عنوان یکی از زیر مجموعه ای برنامه‏ریزی درسی مورد توجه است.در این الگو بر این نکته تأکید شده است که ابتدا باید برنامه تدوین شده به صورت آزمایشی اجرا شود و پس از تجدیدنظر، در سطح وسیع‏تر به اجرای برنامه درسی مبادرت گردد.الگوهای دیگری نیز وجود دارند که از تلقی حاضر حمایت می‏کنند.الگوی الیوا که در آن برنامه درسی به صورت یک نظام و مشتمل بر مؤلفه‏هایی نظیر بیان هدفها، طرح نقشه، اجرا و ارزشیابی است و الگوی نظامدار سیلور الکساندر که نظام برنامه‏ریزی درسی را شامل تدوین هدفها، انتخاب و تهیه طرح برنامه درسی، تهیه طرحهای آموزش و انتخاب روشهای ارزشیابی می‏داننداز آن جمله‏اند.

5.برنامه درسی به عنوان یک حوزه مطالعاتی

گاهی منظور از برنامه درسی، یک رشته علمی و تخصصی است که در چارچوب آن متخصصان به پژوهشهای نظری و علمی می‏پردازند.مقصود اصلی برنامه درسی به عنوان یک حوزه معرفتی، پیشبرد دانش و یافته‏های علمی در خصوص برنامه درسی و نظامهای برنامه‏ریزی است.برای تعریف یک حوزه تخصصی، معمولا به تبیین حدود و ثغور موضوعها و مباحثی که در آن رشته بحث می‏شود می‏پردازند.به عبارت روشنتر، برای تعریف یک رشته تخصصی باید به بررسی این امر اقدام کرد که چه قلمروها موضوعهایی مورد توجه صاحبنظران و متخصصان آن رشته است؟در مورد بحث حاضر، آیا موضوعها و قلمروهای مورد نظر متخصصان برنامه درسی، شامل مؤلفه اجرا یا آموزش برنامه درسی است یا خیر؟بنابراین اگر در پژوهشهای نظری و عملی، مبحث آموزش مورد توجه قرار گرفته باشد، این امر نشانگر آن است که متخصصان برنامه درسی ورود و دخالت در این قلمرو (آموزش)را روا دانسته و پرداختن به آن را به عنوان یک مبحث برنامه درسی مشروع می‏دانند.یکی از متغیرهای مهمی که مورد توجه صاحبنظران برنامه درسی قرار گرفته«سطوح برنامه درسی»است.در اینجا به بیان دو دیدگاه مهم که توسط صاحبنظران برجسته این رشته ارائه شده و از مقبولیت ویژه‏ای برخوردار است اکتفا می‏کنیم.گودلد و سو   در بحث سطوح برنامه درسی، به چهار سطح اشاره می‏کنند که عبارتند از«برنامه درسی اجتماعی» ، «برنامه درسی مؤسسه‏ای»، «برنامه درسی آموزشی»، «برنامه درسی تجربه شده» به طور خلاصه در سطح اجتماعی، که مرتبط با سیاستمداران، نمایندگان گروههای مختلف مردم، مدیران و متخصصان حرفه‏ای است، درباره مقاصد کلی، موضوعاتی که باید تدریس شود و مانند آن تصمیم‏گیری می‏شود.در سطح مؤسسه‏ای، برنامه‏های مدارس مد نظر قرار می‏گیرند.اما آنچه به این بحث مربوط است برنامه درسی آموزشی و برنامه درسی تجربه شده است.از نظر«گودلد و سو»برنامه درسی آموزشی آن نوع برنامه درسی است که توسط معلم طراحی و اجرا می‏شود.معلمان بر مبنای آنچه مقامات آموزشی برای مدرسه آنها ضروری می‏دانند برنامه درسی آموزشی را پی‏ریزی می‏کنند.آنان خاطرنشان می‏سازند که به علت شرایط دانش‏آموزان و موقعیتهای پیش‏بینی نشده، یک برنامه درسی آموزشی، آن طور که واقعا در کلاس درس به کار می‏رود، اغلب با برنامه درسی طرح‏ریزی شده تفاوت دارد و سرانجام اینکه برنامه درسی تجربه شده عبارت است از آنچه توسط دانش‏آموز تجربه یا درک می‏شود که البته به علت زمینه‏ها، انگیزه‏ها و تفاوت‏های فردی، از دانش‏آموزی به دانش‏آموز دیگر تفاوت دارد.پیام آشکار سطوح مورد نظر گودلد و سو این است که باید تصویر روشنی از سطوح مختلف برنامه درسی داشت.علاوه بر این دو سطح اخیر، یعنی برنامه درسی آموزشی و تجربه شده، بیانگر آن است که قلمرو اجرا و آموزش یکی از دل مشغولیهای برنامه‏ریزان درسی است.در همین زمینه کلاین سطح برنامه درسی را در مدلی که برای نظام آموزش مدرسه‏ای ارائه کرده، با تفصیل بیشتر و در هفت سطح ارائه می‏کند.این سطوح عبارتند از:برنامه درسی آرمانی ، برنامه درسی اجتماعی، برنامه درسی رسمی ، برنامه درسی نهادی، برنامه درسی آموزشی، برنامه درسی اجرایی و برنامه درسی تجربی.در اینجا نیز سه سطح برنامه درسی آموزشی(که معلم بدان امید می‏ورزد، برای آن ارزش قایل است و می‏خواهد به یادگیرندگان خود بیاموزد)، برنامه درسی اجرایی (که حاصل ثبت مشاهدات کلیه فرایندها و تعاملاتی است که حین اجرای برنامه درسی در کلاس درس به وقوع می‏پیوندد)و برنامه درسی تجربی، به وضوح اهمیت مقوله اجرا را در مباحث برنامه درسی نشان می‏دهد.علاوه بر تلاشهای انجام شده برای تبیین حدود و ثغور موضوعی رشته برنامه درسی در قالب سطوح برنامه درسی، برخی از صاحبنظران برجسته در تعریف برنامه درسی به عنوان یک حوزه تخصصی، قلمروهای ویژه‏ای را برشمرده‏اند و اکثر آنها قلمرو اجرای برنامه درسی را یکی از زیر مجموعه‏های این رشته محسوب کرده‏اند.«زایس»در تلاش برای ترسیم مرزهای حوزه برنامه درسی، از قلمروهای متعددی از جمله«مبانی برنامه درسی»، «طراحی برنامه درسی»، «ساخت برنامه درسی»، «اجرای برنامه درسی»و«مهندسی برنامه درسی»نام می‏برد.قلمرو اجرای برنامه درسی و مهندسی برنامه درسی به عنوان قلمروهای اساسی این رشته مؤید ارتباط و عجین بودن قلمرو آموزش و اجرا با رشته برنامه درسی است.به عقیده زایس، اجرای برنامه درسی به معنای به بوته عمل گذاشتن برنامه‏های تدوین شده است و تنها در سایه این فرایند می‏توان بازخوردهای مناسب را برای ساخت و تدوین برنامه و بهبود آنها فراهم آورد.وی واژه مهندسی برنامه درسی را که از بوشامب به عاریت گرفته برای اشاره کردن به فرایندهای ضروری برای ساخت نظام برنامه درسی به کار می‏برد.این واژه مشتمل بر مؤلفه‏هایی نظیر تدوین، اجرا و ارزشیابی از برنامه درسی است‏.

همچنین کونلی و لانتز معتقدند که بر مبنای سه معیار می‏توان موضوعها و مباحث برنامه درسی را طبقه‏بندی کرد:

الف)موضوع های اصلی      ب)هدفها        ج)دیدگاهها

در طبقه‏بندی مباحث برنامه درسی بر حسب موضوعهای درسی از چهار قلمرو بحث می‏شود:

الف)ساخت برنامه درسی   که به فرایند تدوین برنامه درسی اشاره می‏کند.

ب)مدیریت برنامه درسی   که اغلب به عنوان مسأله اجرایی در نظر گرفته می‏شود(اجرای برنامه درسی).

ج)مطالعه برنامه درسی   که قوانین و روشهای تحقیق در برنامه درسی را در بر می‏گیرد،

د)ماهیت برنامه درسی که در آن نظریه‏های مربوط به موضوع درسی، محتوا، یادگیرنده و... مورد بحث واقع می‏شود.

همان‏طور که ملاحظه شد، تبیین حدود و ثغور برنامه درسی و آموزش تا حدود زیادی تابع تعریفی است که از برنامه درسی می‏پذیریم.در اینجا از سه برداشت کلی از برنامه درسی سخن گفته شد: برنامه درسی به عنوان یک سند، برنامه درسی به عنوان یک نظام و برنامه درسی به عنوان یک حوزه مطالعاتی.در بحث از برنامه درسی به عنوان یک سند از چهار دیدگاه نام برده شد که بجز دیدگاه اول- که مرزهایی سخت و نفوذناپذیر بین برنامه درسی و آموزش تعیین کرده است و البته کمتر کسی از صاحبنظران از آن حمیات می‏کنند-سایر دیدگاهها یا به ارتباط میان برنامه درسی و آموزش پرداخته‏اند یا اینکه هرگونه حد و مرزی در این زمینه را نفی کرده‏اند.صاحبنظرانی که این دو قلمرو را مجزا ولی مرتبط به هم تلقی کرده‏اند، بیشتر بر آن بوده‏اند که از لحاظ نظری و تسهیل جریان مفهوم‏پردازی، این دو قلمرو را مجزا در نظر بگیرند وگرنه جملگی آنها ضمن تبیین برنامه درسی، آموزش را نیز مورد بحث قرار داده‏اند.بنابراین در این زمینه اگر نپذیریم که آموزش یکی از مؤلفه‏های برنامه درسی است، دست کم باید بپذیریم که این دو قلمرو به یکدیگر مرتبط بوده، ماهیت تصمیمات و کارکردهای آنان، یکدیگر را متأثر می‏سازن و این جداسازی عملا به نفع نظام تربیتی و اثربخشی آن نیست.در بحث از برنامه درسی به عنوان یک نظام نیز بین فوق صادق است؛زیرا علاوه بر آنکه تمام نظریه‏پردازان این دو نظام را مرتبط به هم تلقی کرده‏اند، برخی نیز آموزش را یکی از مؤلفه‏های نظام برنامه درسی در نظر گرفته‏اند و به علاوه دیدگاه اخیر از مقبولیت و استحکام استدلالی بیشتری برخوردار است.سرانجام برنامه درسی به عنوان یک حوزه تخصصی، به گواه بسیاری از متخصصان، محققان و صاحبنظران مشتمل بر قلمروهایی است که از جمله مهمترین آنها اجرای برنامه درسی است.انکار این حقیقت به معنای نفی بخش مهمی از پیشینه غنی حوزه برنامه درسی است.بنابراین می‏توان گفت که جداسازی برنامه درسی از آموزش مستلزم چشم‏پوشی از طیف وسیعی از مبانی نظری و پژوهشی است که در طی سالیان متمادی توسط صاحبنظران شهیر و بر مبنای‏دیدگاههای مدلل متکی بر منطق و تجربه مطرح شده است.به این دلیل مؤلفان بر این باورند که نفی و منع پرداختن به مقوله آموزش در برنامه درسی به معنای تحدید کردن مبنایی است که ضامن طراوت و زنده بودن این حوزه و منعکس کننده بازخوردهای مؤثر برای دوام برنامه درسی است.دوگانه انگاری برنامه درسی و آموزش آفتی است که از دیرباز حوزه تعلیم و تربیت را تهدید کرده است.تعلیم و تربیت از دوگانه انگاریهای متعددی آسیب دیده است، نظیر جداسازی ذهن از فعالیت، جداسازی هدف از وسیله و جداسازی موضوع درسی از روش‏.این آفت آنقدر ریشه‏ای است که اندیشمندی چون دیویی در سال 1908 از آن انتقاد می‏کند.به همین ترتیب، سان افرادی که برنامه درسی را از آموزش جدا می‏کنند، به همان سیاق تدریس و یادگیری را جدا می‏کنند و این نوع رویکرد در عمل منجر به انجام یافتن پژوهشهایی می‏شود که هیچ‏گونه دستاورد نظامداری برای بهبود کل فرایند تربیتی به همراه ندارد.

ویژگی های برنامه ریزی درسی مبتنی بر سه دیدگاه روانشناسی

آن‌چه برفرآیند یاددهی-یادگیری در کلاس درس اثر می‌گذارد،تا حد زیادی،به کار‌ کردهای عناصری از فرهنگ‌ آموزش مربوط می‌شود که در قالب برنامه‌های درسی ارائه مـی‌گردند و معلم و دانش‌آموزان در کلاس درس از آن‌ها استفاده‌ می‌کنند.مثلا این‌که«دانش‌آموزان با چه پیش فرض‌هایی به‌ کلاس‌ درس ریاضی می‌آیند و معلم توانایی‌های آنان را در فهم‌ مسائل ریاضی،چگونه ارزیابی می‌کند؟»پاسخ این سؤال‌ها بر فعالیت‌های آمـوزشی مـعلم در کلاس تأثیر زیادی دارد؛اگر دانش‌آموزان برای حل مسائل‌ ریاضی‌،بر این باور باشند که فقط باید به دنبال یک جواب صحیح رفت،بیش از آن‌که به‌ راه‌حل‌ها و فهم مسئله و چگونگی آن بـیاندیشند،بـه فکر یافتن و بیان پاسخ صحیح‌ خواهند‌ رفت،در این جا سعی داریم به منظور ارتقاء مهارت‌های حرفه‌ای معلمان،شرح مختصری از ویژگی‌های برنامه‌ریزی درسی‌ و روش‌های تدریس،مبتنی بر سه دیدگاه روانـ‌شناسی رفـتارگرا،روان‌شناسی شناخت‌گرا و روان‌شناسی‌ ساخت‌ و سازگرا‌، بیان نماییم.

از بعد برنامه‌ریزی‌ درسی‌،آموزش‌ و پرورش دنیای معاصر با سه جریان مواجه بوده است:

1)     برنامه‌ریزی درسی مبتنی بر روان‌شناسی رفتارگرا یا رویکرد انتقالی(تـا ۱۹۶۰)؛

2)   بـرنامه‌ریزی‌ درسـی‌ مبتنی‌ بر روان‌شناسی شناخت‌گرا یـا رویـکرد فـرآیندی(از ۱۹۷۴‌)؛

3)  برنامه‌ریزی‌ درسی مبتنی بر روان‌شناسی ساخت و سازگرا یا رویکرد تعاملی(که هنوز عمومی نشده است)

۱-دیدگاه برنامه‌ریزی درسی‌ مبتنی بر‌ روانـ‌شناسی‌ رفـتارگرا‌

روانـ‌شناسی رفتارگرا،محرک-پاسخی‌ است،چیزی را به فراگیر مـی‌دهیم‌ و در روز مـوعود پس می‌گیریم(امتحان).رفتارگرایان‌ مثل اسکینر،ثورندایک و پاولوف معتقدند، باید رفتارهای بیرونی را دید تا‌ قضاوت‌ کرد‌؛ به عبارت دیگر،انگیزش را بـه عـنوان پاسـخی‌ در برابر محرک‌های‌ بیرونی‌ می‌دانند.این‌ دسته از محققان،عامل بیرونی تـقویت را مهم‌ترین انگیزه برای یادگیری در کلاس‌ درس‌ می‌دانند‌.در‌ این دیدگاه،معلم حرف اول‌ را می‌زند و انتقال داده‌ها از سوی معلم‌ صورت‌‌ مـی‌گیرد‌.در بـرنامه‌ریزی درسـی مبتنی بر این‌ دیدگاه،ابزار عمدتا،کتاب‌های درسی متمرکز هستند و آزمـون‌ها‌ بـسیار‌ تعیین‌کننده‌ می‌باشند. تکرار،پدیده‌ی بسیار مهمی است؛برگزاری‌ کلاس‌های فوق العاده،تقویتی،جبرانی وکه‌ هنوز‌ در‌ بـسیاری از مـدارس ور نـیفتاده‌اند،ویژگی‌ شاخص رویکرد انتقالی است؛اگرچه ماهیت‌بعضی از‌ دروس‌،به‌ گونه‌ای است کـه لزومـا بـاید با تمرین و تکرار آموزش داده شوند و فراگیران‌ اصولا،در‌ آن‌ زمینه شناخت پیدا نمی‌کنند؛ بلکه بـاید آنـ‌ها را حـفظ نمایند؛مثل نام پایتخت‌‌ کشورها‌ یا‌ مواردی از این دست.در این‌ رویکرد،عامل اصلی در یـادگیری دانـش‌آموزان، معلم است.معلم‌ دارای‌ تمام اطلاعات بوده و اوست که منبع و موتور اصلی کـار اسـت.امـا شاگرد‌،همراهی‌ مطیع‌ و شنونده‌ای است که‌ گوش می‌دهد و با نوشتن مطالب در اطلاعات‌ معلم شـریک مـی‌شود.البته این‌ نوع‌ برنامه‌ریزی‌‌ مزایایی هم دارد؛اطلاعات به آسانی و به‌طور مؤثر منتقل مـی‌شوند،مـعلمان بـا‌ این‌ روش‌ مأنوس‌اند و شاگردان در هر مرحله‌ای از آموزش و یادگیری،پذیرای آن هستند انجام آموزش صرفا با‌ تـوضیح‌ دادن صـورت‌ می‌گیرد.

اشکال عمده:در این روش معلم‌ واقعا نمی‌داند دانش‌آموزان‌ به‌ کجا رسیده‌اند. «بـچه‌ها بـه تـعطیلی خوردیم؛این‌ صفحات‌ رابخوانید‌؛حفظ کنید و امتحان بدهید»؛جمله‌ای‌ است که‌ بارها‌ از معلمان معتقد بـه دیـدگاه‌ انـتقالی،شنیده شده است.

۲-دیدگاه برنامه‌ریزی درسی‌ مبتنی‌ بر‌ روان‌شناسی شناخت‌گرا یا رویـکرد فـرآیندی‌

از‌ دهه‌ی ۱۹۷۰‌ به‌ بعد‌،این اعتقاد قوت‌ گرفت که هدف‌ آموزش‌ و پرورش،فقط انتقال‌ معلومات و باز پس‌گیری آن در روز امـتحان‌ نـیست.شناخت‌گرایان‌ مثل‌ برونر، پیاژه و،اعتقاد دارند،اگر صرفا‌ رفتار بیرونی را مدنظر‌ قـرار‌ دهـیم، نقش اندیشه،تفکر،استنتاج‌ و محدود‌ می‌گردد.شـناخت‌گرایان مـنشأ انـگیزش آدمی را در درون او و به‌خصوص، در نوع نگرش‌ و اندیشه‌ی‌ او می‌دانند.از نـظر شـناخت‌گرایان‌،برخی‌ نیازهای‌ ایجادکننده‌ی‌ انگیزه‌ی رفتار‌ شامل‌ نیاز به احساس کفایت‌، احساس‌ خود مـختاری،نـیاز به پیشرفت و نیاز به کـنجکاوی مـی‌باشند.از نظر بـرونر، روش آمـوزش‌ سـنتی‌ رفتارگرایی به دلایلی‌ مردود و غیر ثـمربخش‌ اسـت‌:اولا،در‌ این‌‌ روش‌،فراگیر منفعل و بی‌تحرک است‌؛ ثانیا انگیزه‌ای برای یادگیری در او مشاهده‌ نـمی‌شود؛لذا مـرتبا نیاز به تقویت‌کننده‌های‌ بیرونی وجود‌ دارد‌؛ثـالثا،دانش در طی‌ نسل‌های مـتمادی‌،بـدون‌ تکامل‌ و تغییر‌ دست‌ به دسـت مـی‌شود‌؛لذا‌ باید یادگیری‌ به صورت اکتشافی انجام پذیرد.ایجاد تنوع‌ در روش‌های تدریس و تنوع در روشـ‌های‌ نـظام‌ ارزش‌یابی‌،ویژگی‌ این رویکرد اسـت.

بـا ایـن دیدگاه تکیه‌ صـرف‌ بـه‌ برگه‌ی‌‌ امتحان‌ پایانی‌ کـنار گـذاشته شده و در ارزش‌یابی تکوینی،استفاده از شیوه‌های‌ انجام تکالیف،به صورت پاسخ در خانه، فعالیت‌های فردی یـا گـروهی مرتبط با درس‌ خارج از کلاس،فـعالیت‌های‌ پژوهـشی، ارزش‌یابی بـاز (open book) ،مـشاهدات‌ تـدریجی رفتار و آزمون‌های عملکردی،هـر کدام بخشی از نمره‌ی نهایی را تشکیل‌ می‌دهند.

نقش معلم در این دیدگاه،بررسی مواد و برنامه‌ی درسی و شـناخت مـهارت‌های‌‌ علمی‌ ضروری مانند؛مشاهده،برقراری‌ ارتـباط،طـبقه‌بندی،پیـش‌بینی،فـرضیه سـازی‌ و سازمان دهی آزمـایش اسـت.

نقش فراگیرنده شرکت فعال در تجربیات‌ یادگیری تدارک دیده شده به وسیله‌ی معلم‌ و پرورش تمام مهارت‌هاست‌.

نگاه‌ بـه عـلم:از طـریق روش‌های‌ علمی مشاهده،برقراری ارتباط، طبقه‌بندی،پیـش‌بینی،فـرضیه سـازی و سـازمان دهـی آزمـایش‌های مناسب است.

نگاه به یادگیری:یادگیری از‌ طریق‌ مشارکت فعال دانش‌آموز،در پرورش‌ مهارت‌ها‌ صورت می‌گیرد.

مزایا:دانش‌آموزان خیلی فعال‌اند، به جای تکیه بر محتوا،آموزش مهارت‌ها اساس کـار است.

اشکال عمده:محتوا به نفع‌مهارت‌ها و به ضرر دانستنی‌ها‌،کم‌رنگ‌‌ می‌شود.

۳-دیدگاه برنامه‌ریزی‌ درسی‌ مبتنی‌ بر روان‌شناسی‌ ساخت و سازگرا یا رویکرد تعاملی

ساختن دانش و تولید و مصرف آن‌ محور توسعه‌ی انـسانی،تـوسعه‌ی پایدار و جامعه‌ی دانش-محور است.آخرین‌ یافته‌های پژوهشی نشان می‌دهد که‌ یادگیری،کلید ورود‌ به‌ جامعه‌ی دانش- محور است.

از طریق یادگیری،هر فردی قادر به‌ ساختن دانش و تولید آن است.

از جـمله تـغییرات می‌توان به تأکیدهای‌ زیر اشاره کرد:

از تدریس به یادگیری،از‌ یادگیری‌ سطحی‌ به‌ یادگیری عمقی،از به حافظه سپردن و تکرار و رویدادها به کاربرد،تحلیل،ارزشـ‌یابی‌ و سـازماندهی عناصر در قالب یا‌ ساختاری نـو، از یـادگیری«طوطی‌وار»مطالب،به فهمیدن‌ و به کار بستن‌ مفاهیم‌،شیوه‌ها‌ و اصول،از یادگیری آموزشگاهی ماده‌های درسی جدا از هم،به یادگیری مداوم میان رشته‌ای، از تمرکز بر ‌‌درونـ‌ دادهـای نظام آموزشی به‌ تـمرکز بـه عملکرد و پیامدهای نظام آموزشی؛ از این دیدگاه‌،یادگیری‌،فرآیندی‌ است که‌ طی آن فرد به بازنمایی‌های ذهنی خود بهبود می‌بخشد.در این رویکرد معلمان‌ باید در این جهت اقدام کنند که دانش‌آموز، دانش خـود را در کـلاس‌ بسازد.«البته نه‌ با‌ افراط‌»؛زیرا بعضی مفاهیم قراردادی‌ هستند و فراگیران آن‌ها را نمی‌سازند. همان طور که دیده‌اید،در سال‌های اخیر در کتب ریاضی،لباس کتاب‌ها عوض‌ شده و تمرینات و بحث‌های کار در کلاس‌ طـراحی شـده؛ولی‌ هـنوز هم رویکرد شناختی‌ به‌طور کامل اجرایی نشده است.رویکرد تعاملی،ترکیبی از رویکرد انتقالی و فرآیندی‌ است؛هم بـه محتوا توجه می‌کند و هم به‌ مهارت‌ها.بعضی جاها در کتاب درسی،اطـلاعات‌ را‌ بـه فـراگیر می‌دهد و بعضی جاها، شاگردان را وادار می‌کند به دنبال محتوا بروند.

معلم در این رویکرد امتحان می‌گیرد؛ شبیه رفتارگرایان،تـکرار ‌ ‌هـفته‌ای و ماهیانه در آزمون هم دارد؛اما روش‌‌ دیگری‌ هم به کار می‌برد؛مثلا بچه‌ها را بـه بـاغ مـی‌برد تا طول و عرض ابعاد باغ را اندازه بگیرند یا اشکال هندسی‌ مختلفی را به آن‌ها می‌دهد؛مـثلا وارد کلاس‌ درس‌ شده موضوع درس را هم‌ نگفته،پازل زمین فوتبال را به بچه‌ها می‌دهد؛مثلا پازلی ۳۲ قـطعه‌ای؛ سپس از بچه‌ها می‌خواهد قـطعات پازل‌ را روی یـک بعد میز روی‌ هم‌ بچینند‌. بدون این‌که اشاره‌ای به فرمول‌ کرده‌‌ باشد‌.از آن‌ها می‌خواهد قطعات پازل‌ را روی دو بعد میز مرتب کنند و سپس‌ از آن‌ها می‌خواهد قطعات پازل را روی‌ سطح‌ میز‌ پخش‌ کنند و در نهایت به‌ جـمع‌بندی مساحت می‌رسد.در‌ روان‌شناسی‌ ساخت و سازگرا،بحث‌ تلفیق هم مطرح است؛مثلا در حین‌ خواندن شعر،دین هم آموزش می‌دهیم‌ که با لذت‌ ادبیات‌،یادگیری‌ دینی افزون‌ می‌شود.

تاریخچه برنامه ریزی درسی

الف)دوران غیر رسمی

 1- قدمت برنامه درسی قدمت انسان

2- پیش از قرون وسطی (محتوا جنبه مدنی وخانوادگی )

3- در قرون میانه (اعتقادات دینی )

4-بعد از رنساس (بر اساس نیاز های فنی جامعه های سنتی )

ب) دوره رسمی :تولد رسمی آن به سال 1918 باز می گردد .که نخستین کتاب مستقل برنامه درسی نوشته فرانکلین بوبیت انتشار یافت .

الف )دوره غیر رسمی حوزه برنامه درسی

در این دوران که با پیدایش انسان شروع شده ،و به موازات تمدن انسان هم قدمت یافته است ،. پروفسور ویلیام هنری شوبرت مولف کتابهای برنامه درسی  می نویسد پیشینه برنامه درسی غیر رسمی به زمانی برمی گردد که انسانها در جستجوی آموزش میراث گذشتگان به جوانان بوده اند

ب ) دوره رسمی حوزه برنامه درسی

برنامه درسی در سطح تخصصی ، و به عنوان یک رشته مستقل ، مرزهای معین خود را در قرن بیستم پیدا کرد و رشد نمود ، کتاب برنامه درسی فرانکلین بوبیت (1918  ، استاد دانشگاه شیکاگو) نخستین کتاب جدید و اساسی برنامه درسی است .پروفسور شوبرت آثار منتشر شده در دوران رسمی برنامه درسی را از سال 1900 تا پایان 1979 گردآوری کرده و با عنوان کتابهای برنامه درسی :هشتاد سال نخست انتشار داده است .

ارکان برنامه درسی:

1ـ انتخاب اهداف

2ـ انتخاب محتوا

3ـ سازماندهی محتوا

4ـ انتخاب روشهای یادگیری ـ یاددهی

5ـ ارزشیابی

در واقع برنامه ریزی درسی به هشت سوال زیر باید پاسخ دهد:

1- چرا آموزش دهیم ؟     2- چه کسی آموزش دهد ؟ 3- چه کسی را آموزش دهیم ؟4- چه چیزی را آموزش دهیم 5- چگونه آموزش دهیم ؟      6- چه موقع آموزش دهیم ؟ 7- کجا آموزش دهیم ؟ 8- چگونه آموزش را ارزشیابی کنیم ؟

سه نظام اجرای برنامه درسی 

1- نظام اجرای مومنانه و وفادارانه : /نظام اجرای ضد معلم اجرای هدایت شده برنامه درسی  

2- نظام اجرای نیمه  سازگارانه : سازگاری محدود /معلم با توجه به کلاس می تواندبرخی از دخل و تصرف ها را در مقام مجری اعمال نماید

3- نظام اجرای سازگارانه :معلم برنامه درسی را با نیاز و علایق و توانایی کلاس و فراگیر تعدیل می کند به دو شیوه :الف) نظام برنامه ریزی مدرسه محور محدود :انتخاب از میان برنامه های محدودب)نظام برنامه ریزی مدرسه محور گسترده :معلم برنامه را انتخاب /طراحی /تدوین /اجرا /ارزشیابی می کند

تمرکز و عدم تمرکز:

میزان تمرکز برنامه درسی به صورت طیفی است که یک سر آن تمرکزگرایی مطلق و سوی دیگر آن عدم تمرکز کامل است. و برنامه‌های درسی کشورهای مختلف در حالتی بین این دو وضع است. در تمرکز مطلق که ممکن است در سطوح متفاوت سیاسی، اقتصادی، مدیریتی، آموزشی و نظایر آن وجود داشته باشد، تمام اختیارات در دست حکومت مرکزی است و هیچ گونه حق تصمیم‌گیری به واحدهای موسسه‌ای پایین‌تر داده نمی‌شود و همگی، مجری سیاست‌های حکومت مرکزی هستند. در سر دیگر طیف، یعنی در عدم تمرکز مطلق، حکومت مرکزی تمام اختیارات را به واحدهای موسسه‌ای پایین‌تر واگذار می‌کند.در نظام برنامه ریزی درسی متمرکز، معمولاً برنامۀ درسی را نهاد مرکزی تهیه می کند و مناطق و مدارس به اجرای وفادارنۀ آن ملزم می باشند. در نظام برنامه ریزی درسی غیر متمرکز، تمامی اختیارات به سطوح پایین تر واگذار می شود و هر یک از واحدها آزادی و اختیار عمل دارند. در نظام برنامه ریزی درسی نیمه متمرکز، سیاست ها و چارچوب ها را نهاد مرکزی تدوین می کند و بخشی از اختیارات به مناطق و مدارس واگذار می شود و نظارت و کنترل از سوی نهاد مرکزی اعمال می شود.

مزایای نظام های متمرکز :

1-  نیازهای بخش های مختلف سازمانی تعادل ایجاد می شود

۲- تمرکز می تواند هزینه ها را کاهش دهد زیرا تصمیم های اساسی را مدیران اتخاذ می کنند،

۳- وقتی موقعیت بحرانی ایجاد شود، تمرکز اطمینان می دهد که مدیران با تجربه تصمیمات بزرگ را اتخاذ خواهند کرد و ملاحظات مهم را در نظر خواهند داشت.

۴- چون تصمیم‌گیری توسط عدّهی محدودی انجام می‌گیرد ، تصمیم‌ها سریع‌تر گرفته می‌شوند.

۵- چون تصمیم‌های اتخاذشده درباره تهیه و تنظیم برنامه و مواد آموزشی بعد از تصویب قابل اجرا در تمام مدارس کشور می‌باشند مشکلات و مسایل اجرائی مشابه ومعدودی وجود خواهد داشت.

۶- چون کتاب‌‌‌‌‌‌‌های درسی و مواد آموزشی برای تمام مدارس کشور به‌طور یکسان تهیه می‌گردد در مخارج چاپ کتاب‌‌‌‌‌‌‌ها و تهیه و تنظیم مواد آموزشی صرفه‌جوئی به‌عمل خواهد آمد.

۷- تربیت و تأمین مدیران و معلمان برای مدارس کشور آسانتر است .

۸- چون همه استان‌‌‌‌‌‌‌ها و مناطق کشور از نظر مالی وابسته به مرکز هستند از بودجه و امکانات مالی نسبتاً یکسانی بهره‌مند می‌گردند  و از دیدگاه کلی‌تر در ایجاد و حفظ وحدت ملّی مؤثر است.

۹-پوشش تعداد بیشتری از فراگیران

۱۰- ایجاد وحدت ملی

۱۱- ایجاد عدالت آموزشی برای همه مناطق

بعضی از معایب نظام برنامه‌ریزی درسی متمرکز:

۱- شرایط و امکانات محلّی نادیده گرفته می‌شوند.

۲-  چون تصمیم‌گیری غالباً توسط کسانی انجام می‌گیرد که عملاً از محیط کلاس و مدرسه بدورند و با نیازها و شرایط و امکانات موجود در کلاس و مدرسه و منطقه آشنائی ندارند

۳- درصورت وجود هرگونه نقص یا نقایصی در برنامه‌ریزی آموزشی یا محتوای کتب و یا ماهیت مواد آموزشی ضرر و زیان شامل تمام مدارس کشور می‌گردد.

۴- مجریان برنامه‌های آموزشی به‌‌‌‌‌‌‌خصوص معلمان و مدیران در کلاس قادر نیستند که برنامه آموزشی محتوای کتاب‌‌‌‌‌‌‌های درسی یا لوازم و تسهیلات آموزشی را در راه پاسخگوئی به نیازها ، شرایط و امکانات محلی تغییر بدهند.

۵- چون امکان تبادل‌نظر و ارائه نظرات اصلاحی و راه‌حل‌ها و پیشنهادها جهت رفع مشکلات و کمبودها و نقایص برنامه‌ها و مواد آموزشی از سطوح پائین‌تر به سطوح بالاتر وجود ندارد ، برنامه‌های آموزشی از لحاظ کمی و کیفی تغئیر چندانی نمی‌کنند.

۶- چون از نظر مالی و اداری مدارس در هر منطقه کشور تابع مقامات در مرکز هستند میزان آزادی عمل در برآوردن نیازهای محلی و حل و فصل مسائل مالی و اداری برای مجریان برنامه‌های آموزشی در محل بسیار کم است و در نتیجه می‌بایست به‌طی مراحل اداری و کسب اجازه و ابلاغ دستور از مرکز تن دردهند.

۷- برنامه آموزشی ، محتوای کتب درسی و ماهیت مواد و وسایل آموزشی معمولاً قبل از تصویب نهائی و ابلاغ به تمام مدارس کشور  در یک مدرسهٔ آزمایشگاهی اجرا ، بررسی و آزمایش نمی‌شوند.

۸- عدم توجه به ویژگیهای مناطق مختلف کشور

۹- تناسب نداشتن برنامه ها با واقعیت ها

۱۰- عدم انعطاف پذیری در اجرای برنامه ها

۱۱- کاهش خلاقیت درمعلمان ودانش آموزا

۱۲- کاهش انگیزه در معلمان

معایب عدم تمرکز:

در اثر دخالت مستقیم مردم با نظارت آنان در آموزش و پرورش منطقه، احتمال حضور و نفوذ گروه های متعدد محلی که شاید بعضا نیز ناصالح باشند، زیاد بوده و این دخالت آنان موجب می شود که دستگاه آموزش و پرورش خود وسیله ای برای تحقق اهداف آنان شود.تکیه و تاکید زیاد بر توجه به نیازمندی های محلی، خود ممکن است هدف های ملی و مقاصد کلی جامعه و کشور را تحت الشعاع اساسی قرار داده، تفرق در برنامه های درسی و فعالیت های آموزشی را پدید آورد.در شیوه ی غیر مرکزی به علت عدم تشابه برنامه و تفرق در بهره وری از عناصر لازم فرهنگی ممکن است وحدت ملی و فرهنگی مورد تهدید قرار گیرد.

پوشش تعداد کمتری از فراگیران  /افزایش هزینه ها/امکان کمبود متخصصان برای برنامه ریزی ویژه مناطق/محدود بودن دانسته های فراگیران به مناطق خود

مزایای عدم تمرکز:

۱- عدم تمرکز برای مدیران سطح پایین تر امکان کسب تجربه در زمینه ی تصمیم گیری را فراهم می کند .

۲-  در سازمان غیر متمرکز مدیران عالی با تصمیم های خود بار سنگینی بر دوش کسی نمی گذارند و به جای تاکید بر تصمیم ها، بر نتایجی که بر کل سازمان اثر دارد ، تاکید می ورزند .

۳- سازمان های غیر متمرکز به سرعت می توانند به تغییرات محیطی پاسخ گویند، زیرا مدیران محلی با شرایطی که اختیار تصمیم گیری در آن شرایط را دارند، آشنا می باشند و به جای آن که منتظر بمانند تا تصمیم ها از زنجیره ی فرماندهی به آنان ابلاغ شود در زمان مناسب تصمیم های ضروری اتخاذ می کنند.

۴- توجه به ویژگیهای مناطق مختلف کشور

۵-  توجه به تفاوت های فرهنگی واجتماعی وجغرافیایی وآموزشی مناطق مختلف

۶- فراهم بودن فرصت مشارکت در تصمیم گیری ها برای مدیران ومعلمان و دانش آموزان

۷- افزایش انگیزه معلمان ودانش آموزان به دلیل دادن فرصت مشارکت به انها در تصمیم گیری ها

۸- تهیه شدن برنامه ها بر اساس واقعیت و آنچه در محیط موجود است

۹- مبتنی بودن برنامه ها بر اساس تغییرات محیطی

مراحل برنامه ریزی درسی:

1ـ آماده سازی رؤس برنامه درسی

2ـ تهیه و تدوین مواد و وسایل آموزشی

3ـ اجرا

مراحل برنامه ریزی درسی: دکتر قورچیان مراحل زیر را برای برنامه ریزی درسی معرفی نموده است :

1- تعیین جهت دهی ارزشی ، اهداف و آماده سازی رئوس برنامه .  2- تعیین استانداردهای آموزش .  3- انتخاب و سازماندهی محتوا .     4- طرح ریزی عناصر برنامه ریزی .5- برنامه ریزی عناصر برنامه درسی . 6- اعتبار بخشی به ماده درسی     7- اجرای برنامه درسی .       8- ارزشیابی برنامه درسی   9- بازنگری و بازتاب .

لوی نیز مراحل برنامه ریزی درسی را شامل سه مرحله که هر کدام از چند فعالیت تشکیل شده می داند :

1. آماده سازی رئوس مطالب :( مشخص کردن هدفهای برنامه درسی- انتخاب محتوای برنامه درسی. - انتخاب راهبردهای یاددهی یادگیری)

2. تهیه و تدوین مواد و وسایل آموزشی :( تهیه مواد درسی - سازماندهی مواد درسی بر حسب دروس مختلف - آزمایش مواد درسی جدید - تغییر و اصلاح برنامه بر مبنای نتایج آزمایش)

3-اجرای برنامه :(توزیع برنامه - برقراری نظام اجرایی- کارآموزی مدرسان -تطبیق با نظام امتحانات کشوری - هماهنگی با مسئولان اجرایی -بازنگری )

چگونه می توان تجارب و فعالیتهای یادگیری را برای آموزش مؤثر سازمان داد ؟

1- تنظیم عمودی مطالب مورد یادگیری به تقسیم بندی یک موضوع بر حسب فواصل زمانی مربوط است .

2- تنظیم افقی مطالب ، از آنجا که همه دروس به طور همزمان به دانش آموزان عرضه می شود باید بین آنها ارتباط و هماهنگی لازم وجود داشته باشد این ارتباط موجب تقویت جنبه های گوناگون یادگیری می شود و در دانش آموزان (( اندیشه نظام دار )) به وجود می آورد .

در سازمان دهی مؤثر فعالیتهای یادگیری 3 ملاک و معیار اصلی باید در نظر گرفته شود که عبارتند از

1- مداومت ، 2- توالی3- وحدت یا یگانگی

1- مداومت یعنی تکرار عمودی عناصر اصلی برنامه درسی

2- توالی بر اهمیت تنظیم هر تجربه بر تجربه قبلی تاکید میشود و فعالیتهای یادگیری هر بار در سطحی بالاتر از سطح قبلی میباشد . ( تنظیم مطالب از آسان به مشکل و از ساده به پیچیده)

3- وحدت و یگانگی یعنی دانش آموز بطور فزاینده ای در بدست آوردن وحدت نظر و رفتار در رابطه با عناصری که با آنها سروکار دارد کمک کند ( ایجاد پیوستگی و ارتباط بین مطالب و با تجارب )

ملاک ها و معیارهای انتخاب محتوا از نظر آیزنر:

v      ارتباط با هدف

v      معنی درا بودن محتوا برای مخاطب

v      تناسب با تجارب قبلی مخاطب

v      داشتن جذابیت

v      عملی بودن

v      تناسب با جنسیت

v      داشتن اهمیت

v      متناسب بودن با سطح رشد مخاطب

اصول حاکم بر انتخاب و ارائه محتوا:

1-    رابطه محتوا و هدف

2-  رابطه محتوا و رغبت

3-   رابطه محتوا وتوان مخاطب

4-  رابطه محتوا وزمان

5- رابطه محتوا وسودمندی

معیارهای سازمان دهی محتوا کدام است ؟

1- توالی : کدام محتوای یادگیری باید در پی کدام مطلب بعدی قرار گیرد ؟ برای پاسخ به این سوال باید اصول توالی محتوا را بشناسیم . توالی در سازمان دهی محتوا دارای 5 اصل است که عبارتند از :

الف: از ساده به مشکل باشد .

ب: از کل به جزء باشد .

ج: دارای ترتیب زمانی باشد .

د: از معلوم به مجهول حرکت کند .

ه: آموزش همراه با عمل باشد .

2- تداوم : انتقال یک نوع از تجارب آموزشی طی یک دوره زمانی معین

3- وسعت : برنامه درسی دارای گستردگی لازم باشد .

4- تعادل : بین محتوا و توان یادگیرنده

5- ارتباط عمودی و افقی: (در یک درس ، در یک کتاب ، در یک برنامه ، در یک دوره تحصیلی ، در یک نظام آموزشی )

منابع اطلاعات مورد لزوم برای برنامه ریزی درسی :

     1ــ یادگیرندگان ، که آموزش و پروش آنان مطرح است .

     2ــ جامعه ، که مدرسه را به منظور تسهیل آموزش و پرورش کودکان ، جوانان ، و بزرگسالان به وجود آورده است

    3ــ طبیعت ، و ویژگی فرآیند یادگیری .

    4ــ معرفت سازمان یافته و دسترس برای آموزش و پرورش .

منابع فرعی:

   1ــ قوانین و مقررات ، که مدارس مطابق آنها ایجاد می شوند و عمل می کنند .

   2ــ منابع و وسایل مورد ل

ص125-143تفاوت آموزشهای رسمی با آموزشهای غیر رسمی :

تفاوت آموزشهای رسمی با آموزشهای غیر رسمی :

آموزشهای رسمی ، آموزشهایی هستند که دارای ساختار ، هدف ، برنامه ریزی ، روشهای تدریس و ضوابط پذیرش می باشند و فرق آموزش غیر رسمی با آموزش رسمی ، در این است که آموزش رسمی در داخل نظام آموزش و پرورش رسمی کشور صورت می پذیرد. آموزش های غیر رسمی، مانند آموزش فنی و حرفه ای، آموزش بزرگسالان و آموزش ضمن خدمت، خارج از نظام آموزش رسمی می باشند. ضوابط پذیرش در آموزش رسمی ، بسیار محکم و غیر قابل تغییر می باشد، برای مثال تا فرد موفق به اخذ دیپلم نشود ، نمی تو اند به دانشگاه راه یابد. ولی ضوابط پذیرش در آموزش غیر رسمی ، بسیار انعطاف پذیرند . در آموزش رسمی ، معلمان باید دارای مدرک تحصیلی باشند ، یعنی ضوابط خاص و از پیش تعیین شده ای برای معلمان این دوره ها مشخص شده ، در حالی که در آموزش غیر رسمی ، لزوماً معلمان دارای مدرک ثابت و مشخصی نیستند . آموزشهای رسمی ، بیشتر جنبه نظری دارند ، در حالی که آموزشهای غیر رسمی ، بیشتر کوتاه مدت و مهارت محورند . آموزش های غیر رسمی، سعی دارند ، کار آموزی و مهارت های عملی را در افراد ایجاد نمایند . تفاوت محیط پیش دبستانی و دبستان نیز ، به همین صورت است. محیط پیش دبستانی ، باید شبیه به خانه باشد ، مربی کودک را در آغوش بگیرد و به او محبت بورزد ، اما در دبستان ، کلاسهایی با ساختار منظم وجود دارد، زیرا فعالیتهای مدرسه باید با نظم و انضباط انجام شوند .

تعلیم و تربیت غیر «رسمی»  مکمل تعلیم و تربیت «رسمی»

تعلیم و تربیت یک فرآیند محدود به مدرسه نیست.ضمن اینکه همه امر تعلیم و تربیت نیر بر عهده دولت و حاکمیت نیست، و خانواده، نهادهای دینی (از جمله حوزه‌های علمیه و مساجد) و تشکل‌های دانش‌آموزی و مردمی و غیره در این رابطه می‌توانند و باید در کنار هم پازل تعلیم و تربیت را تکمیل نمایند.تقسیم‌بندی تعلیم و تربیت بر اساس رسمی و غیر رسمی، از جمله مواردی است که در سند تحول بنیادین تعلیم و تربیت کشور و اسناد پشتیبان به آن اشاره شده است. اما با توجه به هدف تدوین مبانی نظری، در نهایت مطالعات مذکور به «فلسفه تربیت رسمی و عمومی جمهوری اسلامی» و ارائه راهکارهایی برای تحول در این گونه از تعلیم و تربیت ختم گردیده است. هر چند آغاز چنین حرکتی امیدبخش است، اما تصور پایان برای آن و محدود شدن سیاست‌گذاری‌ها به تربیت رسمی و عمومی می‌تواند مایه تأسف باشد.

تربیت غیر رسمی

آنچنان که در مجموعه اسناد تحولی و مطالعات پشتیبان نیز بر آن صحه گذاشته‌اند، تعلیم و تربیت یک فرآیند محدود به مدرسه (و در مقیاس وسیع‌تر وزارت آموزش و پرورش) نیست و نهادهای مختلف مرتبط و غیر مرتبط با فرهنگ نیز در آن سهم و دخالت دارند، هر چند خود به این امر واقف نباشند. ضمن اینکه همه امر تعلیم و تربیت نیر بر عهده دولت و حاکمیت نیست، و خانواده، نهادهای دینی (از جمله حوزه‌های علمیه و مساجد) و تشکل‌های دانش‌آموزی و مردمی و غیره در این رابطه می‌توانند و باید در کنار هم پازل تعلیم و تربیت را تکمیل نمایند.علیرغم این‌ها، در مقام سیاست‌گذاری و اجرا، نهادهای غیر از مدرسه از نقش‌آفرینی‌های اصلی به حاشیه رانده می‌شوند که البته این امر نیاز تعمق و تأمل بیشتر دارد. با این همه، صرف قائل شدن سهم و نقش برای نهادهای غیر از مدرسه در اسناد بالا دستی بدون ذکر موارد آن و نحوه و اقتضائاتش، نمی‌تواند به تحولی آنچنان که بایسته و شایسته است منجر شود. چه بسا ابهام و عدم شفافیت موجود در این باره باعث شود تا امر هم برای متولیان تعلیم و تربیت رسمی و هم برای دست‌اندرکاران تعلیم و تربیت نیمه رسمی و غیر رسمی مشتبه گردد و دامنه فعالیت خود را نامتناسب با نقش و سهم شان تعریف و در وهله بعد عملیاتی نمایند.با چنین دغدغه‌هایی نوشتار حاضر تلاش دارد در جهت پررنگ نمودن هر چه بیشتر نقش «تعلیم و تربیت نیمه رسمی و غیر رسمی»، نکاتی در باب مسائل و آسیب‌های فعالیت در این حوزه را به اختصار بیان نماید و به فراخور تجارب و یافته‌های موجود پیشنهاداتی ارائه کند. بدیهی است که هر یک از موارد مطرح شده نیازمند مطالعات و بررسی‌های عمیق و گسترده‌ای دارد:

مسائل و آسیب‌های حوزه تعلیم و تربیت غیر «رسمی» (نیمه رسمی و غیر رسمی)

در این بخش تلاش شده تا برخی از مهم‌ترین مسایل و آسیب‌های حوزه تعلیم و تربیت غیر «رسمی» (به زعم نگارنده) به صورت مختصر بیان گردد:

۱-همچنان که اشاره شد توجه عمده سیاست‌گذاران کلان در امر تعلیم و تربیت به سمت تعلیم و تربیت رسمی (مدارس) است و این امر ناخواسته کم توجهی به تعلیم و تربیت غیر «رسمی» (نیمه رسمی و غیررسمی) را به دنبال داشته است. هر چند تلاش‌هایی در حوزه تعلیم و تربیت غیر «رسمی» صورت می‌گیرد، اما بررسی عمیق‌تر نشان می‌دهد که فلسفه تربیت ضمنی حاکم بر فعالیت‌های مذکور و نهادهای متولی آن متفاوت و گاه متضاد است و گاهی با فلسفه تعلیم و تربیت رسمی کشور نیز هم‌آوا نیست. به عبارت دیگر گرچه مخاطبین گونه‌های تعلیم و تربیت (رسمی، نیمه رسمی و غیر رسمی) اشتراک زیادی دارد، اما سیاست‌های برنامه‌های اجرا شده گاه ناهمگون و متضاد است. نتیجه این امر می‌تواند به خنثی شدن تلاش‌های هر بخش و سرگردانی و بلاتکلیفی متربیانی قرار گیرد که در این نظام‌های تعلیم و تربیت حضور دارند. به ویژه که وقتی صحبت از «تربیت دینی و اسلامی» به میان می‌آید، تعدد و تنوع و البته ناهمگونی‌ها بیشتر رخ می‌نماید.

۲-معضلی که معمولاً در ساماندهی به امور داوطلبانه و مردمی در حوزه تعلیم و تربیت غیر «رسمی» وجود دارد، بی‌توجهی به اقتضائات این حوزه است. باید توجه داشت که در نهادهای متولی آموزش و پرورش نیمه رسمی، باید به وجه «غیر رسمی بودن» آن‌ها و بیرون بودن از دایره تسلط وزارت آموزش و پرورش توجه کرد. نباید نگاه بالا به پایینی مندرج در نظام آموزش مدرسه‌ای را به این‌ نهادها تسری داد و حتی نباید با این عینک به آن‌ها نگریست. معضلی که در توجه به تعلیم و تربیت غیر «رسمی» -هر چند با نیت خیرخواهانه- ممکن است رخ بنماید و اثرگذاری این گونه از تعلیم و تربیت را مخدوش کند.

۳-قاعده نانوشته‌ای وجود دارد مبنی بر اینکه وزارت آموزش و پرورش متولی حوزه تعلیم و تربیت کشور است. این قاعده هر چند درست است اما کامل نیست، زیرا تعلیم و تربیت را به گونه «رسمی» محدود می‌بیند و از سایر فعالیت‌های تربیتی با عنوان «فوق برنامه!» یاد می‌کند (که خود جای بحث مفصلی دارد). این نگرش به جهت‌دهی بسیاری از امکانات و بودجه‌های تعلیم و تربیت به مدارس (گونه «رسمی» تعلیم و تربیت) منجر می‌شود، و در نتیجه تعلیم و تربیت نیمه رسمی و غیررسمی از این خوان امکانات معمولاً در خور نقششان بهره‌ای نمی‌برند.

بایدهای حوزه تعلیم و تربیت غیر «رسمی» (نیمه رسمی و غیر رسمی)

در این بخش تلاش شده تا عطف به مسایل و آسیب‌های مطرح شده در بخش قبل، با توجه به وظایف شورای عالی انقلاب فرهنگی پیشنهاداتی مطرح گردد. نکته مهم این که برخی از این پیشنهادات از این وجه مطرح شده که حوزه تعلیم و تربیت غیر «رسمی» در سطح کلان متولی ویژه‌ای ندارد و شورای عالی آموزش و پرورش عمدتاً تعلیم و تربیت رسمی را در دستور کار دارد. از این رو کمیسیون آموزش و پرورش شورای عالی انقلاب فرهنگی می‌تواند تا حدی مرتفع کننده این خلأ باشد:

۱-عمده بودجه حوزه تعلیم و تربیت به گونه رسمی آن اختصاص می‌یابد که آن هم بیشتر بر وجوه آموزشی تاکید دارد و وجوه پرورشی به واسطه برخی از اقتضائات و شرایط ذاتی و عَرَضی تعلیم و تربیت رسمی، کمرنگ و در حاشیه است. از این رو به نظر می‌آید لازم است از طریق بها دادن هر چه بیشتر به تعلیم و تربیت نیمه رسمی و غیر رسمی به عنوان مکمل فعالیت‌های وزارت آموزش و پرورش، توجه بیشتری به جنبه پرورشی برنامه‌ها صورت بگیرد. البته لازمه این امر، محدود نکردن آموزش و پرورش به جنبه آموزش و تقلیل ندادن این کل به وجه آموزشی آن است.

۲-لزوم هماهنگی میان نهادهای مربوط به تعلیم و تربیت رسمی، نیمه رسمی و غیررسمی (در سطوح فلسفه و نظریه تربیتی، سیاست‌گذاری‌ها و نهایتاً برنامه‌ها و فعالیت‌ها)

۳-حمایت از طرح‌های پژوهشی کلان مرتبط با حوزه تعلیم و تربیت نیمه رسمی و غیر رسمی (که متولی خاصی ندارد)، به ویژه جهت دهی به پایان نامه‌های دوره‌های تحصیلات تکمیلی در جهت فراهم شدن ادبیات علمی مورد نیاز و گفتمان سازی.

۴-تشکیل اتحادیه انجمن‌های علمی حوزه تعلیم و تربیت کشور و سوق دادن آن‌ها به سمت توجه لازم به حوزه‌های تعلیم و تربیت غیر «رسمی»

۵-منحصر ندیدن جامعه علمی حوزه تعلیم و تربیت به متخصصین پایتخت و بهره‌گیری از مراکز علمی سایر نقاط کشور و همچنین بهره‌گیری از تجارب فعالین عرصه‌های تعلیم و تربیت نیمه رسمی و غیر رسمی که لزوماً از دانش‌آموختگان دانشگاهی نیستند.

تربیت رسمی و غیر رسمی

تربیت آموزش رفتار و گفتار به دیگران و ملکۀ ذهن قرار دادن آن برای رسیدن به کمال مطلوب فعلیّت بخشیدن به آنچه سعادت هر دو سرای را بدنبال دارد.تربیت آموزش رفتار و گفتار به دیگران و ملکۀ ذهن قرار دادن آن برای رسیدن به کمال مطلوب فعلیّت بخشیدن به آنچه سعادت هر دو سرای را بدنبال دارد. نمی توان برای تربیت حدو مرز و مکان خاص معلوم کرد زیرا آدمی از زمانی که پا به این جهان می گذارد در دامن مادرتربیت می شود و به قول دیگر تربیت از زمان کودکی شروع شده و نقطۀ پایانی ندارد اِلا مرگ. پایان زندگی این دنیا می باشد. تربیت را از دو جنبۀ رسمی و غیر رسمی در این مقاله بررسی می کنیم. رسمی از طریق نهادهای حکومتی اجرا می شود و تربیت غیر رسمی قبلاً بیان کردم. از دوران کودکی« کسی که یک کودک را تربیت نماید یک نسل بشر را تربیت کرده است» پیامبر اکرم (ص).تربیت موضوعی بسیار گسترده و بسیار مهم است که از قدیم الایام در زندگی انسان از ابعاد گوناگون مورد تفکر و اندیشه بوده است و اینکه تربیت چگونه باید باشد. براساس چه اهداف و سیاستی و با چه روشهایی بکار برده می شود. تربیت نتیجۀ ژرف اندیشی می باشد که براساس دیدگاه و نظام فکری فعلیت می یابد. تربیت اگر بر پایۀ معرفت شناسی و ارزش شناسی و شناخت جهان هستی و انسان شناسی که مهمترین مبانی و اساسی ترین اهداف تربیت است برنامه ریزی شود و همۀ ابعاد اِلی ا.... بسوی خدا باشد. می توان گفت بهترین الگوی تربیت است.جامعه ی کنونی ما بیش از هر زمان دیگر نیازمند دگرگونی در روشهای تبلیغی و تربیتی به منظور پرورش نسلی سازنده ، خلاق، مستقل ، خداجو و آزاده است و این نیاز هنگامی برآورده می شود که ما نگاه خود را به تربیت و روشهایی که به نام تربیت در خانه و مدرسه بکار می رود تغییر دهیم.ما نیازمند یک انقلاب نگرشی در تربیت و یک انقلاب تربیتی در نگرشها هستیم.

«ولز» می گوید هدف آموزش و پرورش بیرون آوردن فکر است از بن بستها.

«پیترز» می گوید تربیت فرآیندی است که به توسعه مطلوب ذهنی که خود هدف ارزشمندی است منجر می شود.

برتراندراسل» باور داشت هدف از تربیت پرورش انسانها است که با شک، اندیشه را از قید و بند عادات و عقاید تلقین شده آزاد کند.

بیاموزد که چگونه در وضع و حالت عدم اطمینان به زندگی ادامه دهد و در عین حال از اظهارنظر و اقدام خودداری نکند.البته این در چهارچوب تربیت اسلامی و عدم توهین به دیگران باید باشد.حال با نگاهی مجدد به اهداف تربیت که از زبان فیلسوفان تعلیم و تربیت نقل گردید متوجه می شویم که اغلب آنچه در مدارس به نام تعلیم و تربیت رخ می دهد نه تنها ارتباطی با این اهداف ندارد بلکه در پاره ای از موارد ارتباط وارونه ایی را به دنبال دارد.اغلب دانش آموزان به مانند جامعه زنبوران دسته دسته در پیرامون اجبارها، القاهای آموزشی و تربیتی خیمه می زنند و با اقتباس از دیگران خود را فراموش می کنند.با تکیه بر آموخته های تلقینی قدرت کشف و ابداع را از دست می دهند. پیداست که بدیهی ترین محصول این نوع تربیت محو فردیت و قربانی شدن جوهره نامتعین هر فرد در فضای مغشوش و مخدوش تعلیم و تربیت یک جانبه و صوری نگر است که حاصلی جز عقیم شدن تفکر در بعد ذهنی، عایق شدن قلب در بعدی عاطفی و صوری شدن رفتار و اخلاق در بعد ارزشی اینگونه تربیت علیه « تربیت» شکل می گیرد.آنچه که تربیت نیست بجای آنچه که باید باشد می نشیند.اما پرده برداری از این جابجایی نیازمند کالبد شکافی نگرشهای موجود نسبت به مفاهیم و فرآیندهایی که در امر تربیت مداخله گری های آسیب زا دارند.که متأسفانه به اشتباه جایگزین تربیت شده اند می توانیم بگوئیم در تعلیم و تربیت معلم باید اطلاعات و معلوماتی را به ذهن متعلم انتقال دهد در تربیت هم باید این ارتباط بین مربی و متربی فراهم گردد.تربیت تمام جنبه های عقلانی، جسمانی، اجتماعی، اخلاقی و عاطفی افراد را پرورش می دهد.اگر این محتوا خدایی نکرده در بُعد منفی رشد کند، می شود آنچه نباید بشود. اگر تربیت ایستا باشد و قوانین ثابت با گذر زمان خموش باشد آثار و نتایج بسیار بدی را به دنبال دارد.

« کران باخ» روانشناس معاصربه نقل از « گیلبرت هپگت» به صراحت اعلام می دارد که... به نظر من استفاده از روشهای علمی برای اصلاح و تربیت رفتار آدمی خطرناک است. تعلیم و تربیت با عواطف سرکار دارد و عواطف را نمی توان به شیوه ی نظام دار سنجید و به کار بست.قابل ذکر است که تربیت تغییر دادن نیست بلکه تأیید کردن است، تأیید آنچه که خمیر مایه های فطری فرد حکم می کند و نه دست مایه ای که دیگران براساس ایده و طرح خود خواهان تغییر دادن طبیعت او هستند.به هرحال این وظیفۀ خطیر و مهم در تربیت رسمی برعهده ی آموزش و پرورش استکه کودکان را یاری دهد تا همواره خودشان باشند زیرا تنها با تأیید و پذیرش خود است که می توان فراتر از خود بودن حرکت کند.سقراط حکیم گفت: هدف تربیت ایجاد نیاز است و نه پاسخ به نیاز« امیل شارتیه» مربی بزرگ با صراحت اعلام کرده بود. هنر معلم گرسنه کردن فکر کودک است تا او با احساس گرسنگی خود شخصاً برای سیر کردن ذهن خود به کوشش واداشته شود و یادمان باشد که:آنچه را که از تربیت می دانیم خطرناک تر از آن چیزی است که نمی دانیم و آنچه به نام تربیت انجام می دهیم خطرناک تر از آن چیزی است که انجام نمی دهیم.حکایت تربیت آسیب زا و آموزش وارونه در تعلیم و تربیت جامعه ما حکایت خطیر و تکان دهنده ای است، حکایت خطیر و تکان دهنده ای است.حکایت درمانگری های بیماری زا، و آموزشهای فهم زُدا و آنچه که اولیا و مربیان گاهی به نیت خیر خواهانه برآمده و دست به اصلاح و تربیتی می زنند که جز تخریب محصولی ندارد.

  گفت هر دارو که ایشان کرده اند                                 آن عمارت نیست ویران کرده اند

محتوای تربیت چیزی خارج از وجود کودک نیست بلکه تنها باید شرایط مناسب و موقعیت انگیزشی برای فعلیت رسیدن آنچه دردرون و فطرت خویش نهفته دارد فراهم آید.به عبارت دیگر:به معنای تربیت در محتوا نیست بلکه در چگونگی تحقق یافتن آن است و با این مقدمه وارد بحث تربیت رسمی و غیر رسمی می شویم.

تربیت رسمی:

فرآیندی است که شکل قانونی سازماندهی شده است و دارای مخاطبان مشخص و اهداف ساختاری و برنامۀ معین ضمن حفظ انعطاف پذیری برحسب خصوصیات مربیان جهت آماده سازی برای تحقیق مراتب حیات طیبه در ابعاد مختلف که مناسب با نیازهای متنوع جامعه طراحی و اجرا شده است و پس از کسب شایستگی های لازم جهت درک موقعیت خود و دیگران و اصلاح مداوم آن براساس نظام و معیار اسلامی بکار برده می شود در آموزش و پرورش و مدارس نوع تربیت رسمی را عیناً مشاهده می کنیم.

تربیت غیر رسمی:

فضاهای مجازی، ماهواره ، شبکه های مختلف تلویزیون بیگانه- در جریان تربیت غیر رسمی سهیم می باشند. اگر بخواهیم متعصبانه به این موضوع بنگریم و بگوئیم فقط تربیت رسمی از طریق دانشگاه محقق می شود خیال واهی است ، زیرا نمی توانمنکر تحت شعاع گرفتن تربیت غیر رسمی شد.نکته:گفتیم تربیت رسمی براساس نیازهای متنوع جامعه صورت می گیرد طبق قوانین خاص طبق قانون مدارس و آموزش و پرورش ابتدا کودکان از سن هفت سالگی وارد کلاس اول می شوندو دوران ابتدایی ، راهنمایی، دبیرستان دانشگاه را پشت سر می گذارند و در آخر مدرک گرفته و وارد بازار کار یا ادارات و یا .... غیره می شوند، آیا ما می توانیم بگوئیم اگر گروهی ، یا تعدادی، از این تحصیلکردگان و مدرک گرفتگان، دروغگو، دزد، خلافکار،بزهکار و .... شده اند بخاطر نوع تربیت رسمی بوده است.مسلماً سخن بیخودی است زیرا غیر ممکن است دانشجویی یا دانش آموزی که طبق قوانین آموزش و پرورش تحت آموزش و تربیت رسمی قرار گرفته است رفتار و کردار او متأثر از تربیت غیر رسمی که از خانواده، دوست رفیق، کوچه و خیابان، تلویزیون، ماهواره، فضاهای مجازی لاین، تلگرام و... نباشد.متأسفانه گاهی بخاطر سهل انگاری خانواده ها، مسئولین و جامعه این دو تربیت رسمی و غیر رسمی دچار چالشهای شدیدی می شود و بجای اینکه هر دو بال پرواز باشند برای رسیدن به متعالی می شود. دو گلولۀ آتشین برای نابودی کسی که در این چالش قرار گرفته است. سخنم را با یک مثال ادامه می دهم.دختر یا پسری که در دبیرستان درس قران، فرهنگ اسلامی، بینش اسلامی و در دانشگاه معارف اسلامی اخلاق اسلامی را می خواند و با دستور خدا و قرآن و سنت پیامبر آشنا می شود. این درسها را می خواند نمره قبولی می گیرد اما در زندگی متأسفانه مورد تمسخر هم قرار می دهد.سؤال این است در کجای این کتابهای درسی بد حجابی ، لباس تنگ پوشیدن، ساپورت پوشیدن، ابرو گرفتن مردها، آرایشهای آنچنانی ، پروتز لب و گونه و... آموزش داده می شود.این یک حقیقت غیرقابل انکار است که تربیت غیر رسمی در این موارد بر تربیت رسمی چیره می شود پس چه باید کرد. بجای اینکه این دو جبهه بگیرند و مشکل ایجاد کنند باعث ترقی و پیشرفت شوند زیرا اینکه بگوئیم همۀ مشکلات را دولت حل کند غیر خردمندانه است زیرا تربیت غیر رسمی حتی فراتر از مرزها می رود دولت و نیروهای دولتی نمی توانند همۀ قلمرو تربیت رسمی و غیر رسمی را کنترل کنند و در دبستان ، دبیرستان، دانشگاه مجبور وادار به رعایت قوانین می کند آیا می شود در کوچه در خیابان و در جلوی تلویزیون ها و در اینترنت ها و در فضای های مجازی هم آنها را کنترل کرد حال چه باید کرد؟پس باید جریان تربیت غیر رسمی را به رسمیت شناخت و به تأثیرگذاری آن اعتراف کرد و برای مدیریت آن تلاش کنیم. تا با تربیت رسمی همسو شود اما اینکار خیلی دشوار است فقط با این روش می شود به موفقیت رسید و به قول معروف تیر به هدف بخورد.باید هسته ی مرکزی و اصلی تربیت غیر رسمی و تربیت رسمی را با هم متحد و در جهت تقویت آن تلاش و آن بخشی از تربیت غیر رسمی که به خارج از مرزها می رود تأثیر و نقش آن را کمرنگ کنیم.آموزش و پرورش نباید رو در روی تربیت غیر رسمی بایستد و به زبان دیگری آن را انحرافی و غیر مفید بداند بلکه باید بخشی از تربیت غیر رسمی را به سازو کار تربیت رسمی اضافه و از طریق سازماندهی منسجم و ایجاد اتحاد بین این دو تربیت در برابر سازو کارهای خارجی که حیطۀ مدیریت ما خارج است ایستادگی کنیم.

اگر بین تربیت رسمی و غیر رسمی جدایی و اختلاف باشد این برای کشور مانند یک زهر خطرناک است زیرا تعلیم و تربیت و فرآیند تعلیم محدود به مدرسه و اموزش و پرورش نمی باشد بلکه نهادهای دینی ، اجتماعی و خانواده به کمک هم این پازل تربیت را کامل نمی کنند.با توجه به اینکه ریشۀ پیدایش تعلیم و تربیت اول در قبایل و به تدریج در حکومتها بوده است. آموزش و پرورش نیاز هر جامعه است که با پیدایش حکومت جزء وظایف اصلی آن می شود.آموزش هدفمند یک اصل است.

آموزش غیر رسمی هم باید هدفمند و جهت دار باشد. کما اینکه می بینیم ماهواره ها و شبکه های خارج از مرز این هدف را خوب نشان می دهند. اگر ماهواره ها و شبکه غیر اسلامی را یک بررسی کوتاه و جزئی کنیم می بینیم.جز فساد اخلاقی و انحراف و نابودی خانواده ها و به فساد کشاندن جوانان چه ایرانی و چه غیر ایرانی ندارند و هدف آنها نابود کردن حکومتهای اسلامی است. اگر به آموزش غیر رسمی با نگاه هدفدار نگاه کنیم متوجه می شویم تأثیر آن خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکرش را کنیم.همانطور که تربیت رسمی هدفدار و مرحله به مرحله اجرا می شود زیرا آینده ی کشور به دست همین دانش آموزان است که کارگزاران آینده ی مملکت می باشند، خوبی و بدی، سعادت،شقاوت آنها دقیقاً، آینده ی جامعه و کشور ماست. پس باید توجه داشته باشیم در تربیت رسمی انعطاف پذیری پایین تر اما ساختار سلسله مراتب قوی تر دارد در نتیجه قدرت مانور یادگیرنده پائین تر است. شاید همین نقطه ضعف آموزشهای رسمی باعث برتری دادن به آموزش غیررسمی است.هر فرد می تواند نوع آموزش رسمی و غیر رسمی را انتخاب کند و می توان به جرأت گفت تنها کسی که می تواند بین تربیت رسمی و غیر رسمی وحدت ایجاد کند، مخاطب است.پس باید بین این دو همسوئی ایجاد کرد.اگر هر کدام اهداف جدا و مخالف با یکدیگر داشته باشند چالشهای عمیقی ایجاد می کنند.با نگاهی گذرا به تاریخ می بینیم که رنگ و روی تربیت و آموزش نسبت به دهۀ چهل خیلی متفاوت شده است در آن دوران نقش برجسته و ممتاز همان بخش تربیت و آموزش رسمی بود اما هرچه پیشتر رفت ساز و کارهای تربیتی متنوع شد و از زمانیکه ماهواره ها روی کار آمد و بعد از ماهواره فضاهای مجازی دیگر میدان تاخت و تاز تربیت رسمی تنگ تر شد.باید به این نکته هم اشاره کرد که برای رسیدن به موفقیت تنها دولت و نهادها نمی توانند به این هدف برسند بلکه در درجه اول خانواده ها، سپس دولت و دیگر ارگانها بعد از خانواده، مدرسه، و معلمین نقش مؤثری دارند.به قول معروف:« آدمی چیزی جز آنچه تربیت می شود نیست »

اهمیت برنامه ریزی فرهنگی ونقش آن دراقتصاد فرهنگ (با محوريت صادرات)

درمورد اهمیت وجایگاه برنامه ریزی فرهنگی بحث بسیار است.اینکه هرپروژه ای و هر فعالیتی یک ویژگی فرهنگی نیزداشته باشد.یا به تعبیر دیگر“پیوست فرهنگی“را به نوعی لازمه آن می دانند.از روي ديگر اهميت برنامه هاي فرهنگي و برنامه ريزي فرهنگي نيزبركسي پوشيده نيست.وقتي براي اقتصاد.صنعت.معدن.جمعيت.بهداشت.و...برنامه ريزي مي شود براي فرهنگ نيز بايد برنامه ريزي شود چرا كه يكي از اجزاي مهم و مشترك بخشهاي فوق فرهنگ است.يكي از مهمترين ابزارها ومولفه هاي تقويت فرهنگ واثرگذاري برنامه هاي فرهنگي ارتباط اين حوزه با اقتصاد است كه بعنوان" اقتصاد فرهنگ" نام گرفته است، ونهايتا منجر به توليد كالاي فرهنگي مي شود.واين يكي از اثرگذارترين روش براي موفقيت در حوزه برنامه ريزي فرهنگي مي باشد.

برنامه ريزي چيست؟   برنامه‌ريزي عبارتست از فرايندي داراي مراحل مشخص و به هم پيوسته براي توليد يك خروجي منسجم در قالب سيستمي هماهنگ از تصميمات. برنامه بياني روشن، مستند و مشروح از مقاصد و تصميمات است.

تعریف برنامه ریزی فرهنگی:

   مثل «فرهنگ» واژة برنامه ریزی کاربرد گسترده ای دارد و با مجموعه ای از وظایف و رشته های علمی، از جغرافیای انسانی (یعنی همان رشته ای که مادر برنامه ریزی شهری مدرن است) گرفته تا طراحی شهری (شامل طرح ریزی برای سکونتگاهها مثل طرح های جامع)، برنامه ریزی اقتصادی (برنامه های ۵ ساله، طرح مارشال) و سیاستگذاری های اجتماعی همراه آنها و مدیریت عمومی و بازرگانی، نظریة سازمان و سرانجام برنامه ریزی استراتژیک در پیوند است و در هر حال برنامه ریزی کاربرد روش علمی (هرچند نه چندان دقیق) در سیاست گذاری است و از آن به عنوان رشته ای که هم علم است و هم هنر و با نظریه های سیاستگذاری عمومی و انتخاب پیوند تنگاتنگ دارد، نام برده می شود2. از زاویه ای دیگر، برنامه ریزی را فرآیند تعیین اقدامات مناسب آینده بواسطة سلسله ای از انتخابها (گزینه ها) دانسته اند .

برنامه ريزي فرهنگي.چرا ؟

«مکان و فرهنگ مستمراً با هم در می آمیزند، زیرا هر مکان شناخته شده ای در واقع جایگاهی است برای روابط متقابل و متراکم میان انسان ها که به نوبه ی خود یکی از خاستگاههای فرهنگ می باشد» درگذشته شهرهای فرهنگی به مراکز امپراطوری ها، دولت شهرها و مراکز بازرگانی و صنعت منطبق می شدند. اما امروزه رنسانس شهری که فرهنگ را بعنوان مصرف، تولید و استراتژی ارایه تصویری از شهر به کار می گیرد، در همه شهرها و مناطق شهری در کشورهای توسعه یافته، کمترتوسعه یافته، نوخاسته و در حال بازسازی، اعم از تاریخی و جدید و همة شهرهایی که خواهان ماندگاری در این عصر پساصنعتی (یا بعبارت دقیق تر، عصر صنعتی جدید) هستند، قابل مشاهده است. البته جنبه های نمادین و سیاسی - اقتصادی فرهنگ هیچ گاه کاملاً با هم منطبق نبوده اند. شاید در عصر جهانی شدن این موضوع تعجب آور نباشد، زیرا سرمایه داری متأخر کالاهای نمادین را بخشی از بازار محلی و خانگی و هنر و فرهنگ را جزو کسب و کار بزرگ و بین المللی گردشگری به شمار می آورد. پس برنامه ریزی برای فرهنگ به این معنا در واقع همان برنامه ریزی و تخصیص منابع اقتصادی است.در کتاب جدیدی که اخیراً درباره برنامه ریزی فرهنگی و توسعة محلی در استرالیا منتشر شده است، برنامه ریزی فرهنگی بسادگی به عنوان «رویکردی هدفمند و استراتژیک به توسعة فرهنگی» تعریف شده است که مثل هر نوع برنامه ریزی با ارزیابی کامل وضع موجود، تعیین اهداف کلی و جزیی دقیق، و تعیین اولویتها و مسأله های مشخص از راه طراحی و اجرای راهکارهای عملی، مشخص می شود.محقق دیگری به نام لندری همین نگرش را با استفاده از اصطلاحات مدیریت و ادارة امور حکومتی منابع فرهنگی بیان می کند به این شرح: «برنامه ریزی فرهنگی فرآیند تشخیص پروژه ها، طراحی برنامه ها و مدیریت استراتژی های اجرا را گویند. هدف از این نوع برنامه ریزی نه برنامه ریزی کردن فرهنگ، بلکه در واقع کسب یک نگرش فرهنگی به انواع سیاستگذاری های عمومی است» می توان ادعا کرد که این نگرش مشخصاً بوروکراتیک به برنامه ریزی فرهنگی در سادگی این فعالیت اغراق می کند و پیچیدگی ها و تنش های ذاتی فرآیندهای توسعه محلی، توسعة فرهنگی و خلاقیت (مثلاً نقش هنرمندان) و دشواری اولویت گذاری میان آنها (فرهنگ کی؟ اولویتهای کی؟) را از یاد می برد. با وجود این، همین کتاب در صفحات بعدی با نگرشی واقع گرایانه تر چنین راهنمایی می کند:"برنامه ها و سیاستهای فرهنگی نقشی دایمی برای ارزیابی و عمل فرهنگی در محیط رقابتی برنامه ریزی تعریف می کنند. از یک سو، گفتمانی رسمی در قالب برنامه ریزی قانونی مطرح می کنند و از سوی دیگر، راهی غیررسمی و پرانرژی بر روی اجتماعهای مشتاق به مشارکت در حفظ و توسعة هویت های فرهنگی یک ناحیه می گشایند" (منبع5-ص54).نتیجه:هرکدام از تعاریف بالا را می توان گسترش داد. اما بطور کلی می توان چند نوع فعالیت را که معمولاً بعنوان برنامه ریزی برای فرهنگ شناخته می شوند، از هم تفکیک کرد. یکی برنامه ریزی که از نوع برنامه ریزی اقتصادی است و به تخصیص منابع برای فعالیتهای فرهنگی (یارانه، بودجه، کمکهای بلاعوض، وام) براساس مجموعه ای از اولویتها می پردازد. این نوع فعالیت که بسیاری اوقات برنامه ریزی فرهنگ و هنر نامیده می شود با چالشهایی روبه رو است که مهم ترین آنها اعمال نفوذ و تصمیم گیری دولت دربارة حمایت از آثار هنری است که همیشه با آزادی بیان سازگار نیست. نوع دوم برنامه ریزی فرهنگی که در دهه اخیر مشخصاً با این نام مشهور شد ،در واقع جزیی از برنامه ریزی و حتی طراحی شهری است و عنصر مکان یابی و طراحی فضاهای فرهنگی شهر را نیز دربر می گیرد. به سخن دیگر، عنصر کالبدی در این جا قوی است و دسترسی و حمل و نقل و نقش نمادین و یادمانی مراکز فرهنگی مورد توجه قرار می گیرد. برخی دیگر از متخصصان برنامه ریزی فرهنگی را در واقع برنامه ریزی برای جلب مشارکت مردم در اداره امور شهرها از بعد اجرایی و عمرانی، هر دو می دانند. از این دیدگاه، برنامه ریزی فرهنگی در واقع برنامه ریزی برای فرهنگ نیست، بلکه برنامه ریزی برای مشارکت در سطح محلی است و با مقوله های مدیریت و حکومت مرتبط است و جزیی از برنامه ریزی شهری است.فعالیت دیگری که باز هم برنامه ریزی فرهنگی خوانده می شود، طراحی استراتژی های فرهنگی است. برخی این فعالیت را از نوع برنامه ریزی استراتژیک به شمار می آورند و از برنامه ریزان فرهنگی با نام استراتژیست های فرهنگی نام می برند. این دیدگاه نیز در برگیرنده ی فعالیت های مختلفی از طرح ریزی کالبدی گرفته تا سیاستگذاری کلان عمومی است. با وجود این، می توان این نگرش را با سیاستگذاری فرهنگی کلان یکسان شمرد، زیرا از این زاویه برنامه ریزی فرهنگی تعیین اولویت بندی و طراحی سیاستهای عمومی است که باعث تقویت وحدت و انسجام ملی شده، هویت ملی و فرهنگی شهروندان را تقویت و تثبیت می کند.واقعیت این است که کاربردهای فوق از هم قابل تفکیک نیستند و جایگزین یکدیگر می شوند. بنابراین برنامه ریزی فرهنگی کماکان مفهومی است مبهم.

چگونگي برنامه ريزي فرهنگي؟

  برنامه ریزی فرهنگ و هنر تخصیص منابع و توزیع یارانه ها و امکانات عمومی برای مجموعه ای از فعالیتهای هنری تشویق و طراحی شده (تماشا خانه ها، گالری ها، موزه ها، تالارهای کنسرت، مراکز هنری و رسانه ای، نمایش فیلم و غیره) و حمایت از هنرمندان و کارکنان فرهنگی (شامل آموزش). این نوع برنامه ریزی در سطح ملی (سیاستهای هنری دولتی ملی گرا)، منطقه ای (نواحی هنری منطقه ای و استانی) و اجتماعات محلی انجام می شود. بنابراین برنامه فرهنگ و هنر نوعی برنامة استراتژیک (بخش دوم از تعریف قبلی) برای منابع هنری (هنرمندان و کارکنان هنری خلاق، امکانات اعتبارات، بازارها و مخاطبان و شرکت کنندگان در یک حوزة دسترسی یا یک اجتماع محلی) است. برنامه ریزی فرهنگ و هنر و مفهوم توسعة فرهنگ و هنر و دسترسی به فرهنگ و هنر (یا حقوق فرهنگی) را نیز شامل می شود. به این ترتیب که با مداخله در اجتماعات محلی تلاش می کنند تا تقاضا برای مصرف و تمایل به مشارکت در تولید آثار هنری را تشویق کنند و در مواردی نیز در جهت تحقق اهداف دموکراسی و توسعة فرهنگی می کوشند.

اقتصاد وفرهنگ:

در تعریف‌ اقتصادِ فرهنگ‌سه‌ سطح‌ را می‌توان‌ ملاحظه‌ كرد :سطح‌ محوری‌، سطح‌ كلان‌ و سطح‌ خُرد. اقتصاد فرهنگ‌ در سطح‌ خرد یعنی‌: تخصیص‌ منابع‌ مالی‌ به‌ مقدورات‌ و فعالیت‌های‌ پژوهشی‌، آموزشی‌ و تبلیغی‌ای‌ كه‌ در جامعه‌ صورت‌ می‌گیرد.اقتصاد فرهنگ، مسأله تأمین کالاهای فرهنگی، توزیع آنها و دخالت یا عدم دخالت دولت در این میان، از امور مهم در آسیب شناسی فرآیند تولید ، توزیع و مصرف کالاهای فرهنگی در جوامع امروز و البته جامعه ایرانی است.یکی ازمسائل اصلی درحوزه‌ی اقتصاد فرهنگ نیز بحث توزیع کالاهای فرهنگی است که پرداختن به آن می‌تواند بخشی ازمشکلات را روشن سازد.  با توجه به اینکه حیطه موضوعی اقتصاد فرهنگ را می‌توان کاربرد اصول، مفاهیم، و نظریه‌های علم اقتصاد در جهت تبیین و تحلیل مصائب اقتصادی بخش فرهنگ و در نهایت ارایه خط مشی‌های سیاسی در جهت بهبود مدیریت اقتصادی فعالیت‌های فرهنگی دانست. بر اساس این اصول است که می‌توان به تولید و توزیع کتاب به عنوان یک کالای فرهنگی پرداخت و حتی بازار مصرف آن را در مورد تحلیل و آسیب شناسی قرار داد.

فرآيندهاي توليد محصول:

   هر محصول در فرآيند توليد از مراحل متعددي مي گذرد. صنعت، خاستگاه سنتي توليد است. وقتي سخن از توليد به ميان مي آيد، در بدو امر، به صنايع توليدي و محصولات صنعتي مي رسيم. مراحل مختلفي كه محصول در فرآيند توليد از آن مي گذرد عبارتند از؛ 1 - مرحله سفارش كار -2 مرحله برنامه ريزي كلي -3 مرحله طراحي محصول -4 مرحله توليد. شايان ذكر است تمامي يا بخشي از مراحل فوق الذكر با يكديگر همپوشاني دارند اما آنچه نقش محوري در فرآيندهاي توليد محصول ايفا مي كند از ابتدايي ترين تا انتهايي ترين قسمت هاي فرآيند، برنامه ريزي و كنترل پروژه است. در واقع، مركز فرماندهي فرآيند توليد محصول برنامه ريزي و كنترل پروژه است .

تعميم فرآيندهاي مهندسي به حوزه فرهنگ:

 آيا در حوزه فرهنگ، محصولات و صنايع فرهنگي وجود دارد؟ آيا انسان داراي فرهنگ را مي توان محصول جامعه دانست و نهادهاي فرهنگي جامعه از قبيل آموزش و پرورش، دانشگاه ها، مساجد و راديو و تلويزيون و خانواده را صنايع فرهنگي به حساب آورد؟ بدين معنا كه انسان همانند ماده خام، به تدريج در اثر فرآيندهاي توليد در كارخانه آموزش و پرورش، دانشگاه، مسجد، راديو و تلويزيون و خانواده به محصول نهايي يعني انسان داراي فرهنگ تبديل مي شود. مقايسه بين فرآيندهاي توليدي در كارخانه صنعتي و آنچه در مهندسي فرهنگي مورد انتظار نخبگان جامعه است از جهات متفاوتي قابل تامل به نظر مي رسد. اساس فرآيند توليد محصول در صنعت، مشتري و سفارش اوست. خواسته هاي مشتري چارچوبي را ارائه مي دهد كه از ابتدا تا انتهاي فرآيند توليد، جاري و ساري است. همان گونه كه در صنعت همزمان مشتريان متعددي وجود دارند در حوزه فرهنگ نيز مشترياني با خواسته هاي متفاوت و سلايق متنوع در جامعه زندگي مي كنند. با اين تفاوت كه مشتري در صنعت در بالاترين سطح سلسله مراتب تصميم گيري قرار دارد اما در حوزه فرهنگ، اين سطح متفاوت است و مشتري (مردم) در تصميم گيري هاي فرهنگي نقش غيرمستقيم ايفا مي كند. در باره سازوكارهاي نقش مستقيم مردم در تصميم گيري هاي فرهنگي، در ادامه پيشنهادهاي لازم ارائه خواهد شد؛ استقلال نسبي حوزه صنعت از سياست و تاثير پذيري بسيار زياد فرهنگ از سياست يكي از تفاوت هاي بنيادي در بررسي مقايسه اي فرآيندهاي مورد نظر در اين نوشتار است. مشتري در صنعت همانند متغير اصلي بر ساير عوامل اثر مي گذارد اما در حوزه فرهنگ مشتري متغير وابسته است و از بسياري از عوامل اثر مي پذيرد. در حوزه صنعت مركز برنامه ريزي و كنترل توليد، نقش هماهنگي و كنترل فرآيندهاي توليد را به عهده دارد اما در حوزه فرهنگ نقش شوراي عالي انقلاب فرهنگي براي ايجاد اين تمركز و كنترل درباره فرآيندهاي فرهنگي بايد مورد بازنگري قرار گيرد. در صنعت، برنامه ريزي توليد محصول مبتني بر يك برنامه كلي تحت عنوان master plan صورت مي گيرد و نقش هماهنگي بين تمامي پروژه هاي در دست اجرا كه هر كدام داراي برنامه كلي مجزايي نيز هستند از اهم وظايف آن به شمار مي رود. در حوزه فرهنگ، ترسيم برنامه كلي و هماهنگي بين برنامه هاي خرد و كلان فرهنگي براي اجرا، از ظرافت هاي خاصي برخوردار است و در شوراي عالي انقلاب فرهنگي براي تحقق ايده مهندسي فرهنگي با تمامي اجزاي آن نياز به نوآوري دارد. تهيه نقشه هاي طراحي براي توليد محصول در حوزه صنعت مبتني بر اطلاعات دقيق است. مهندسان، طراحي پايه و طراحي جزئي را با توجه به اطلاعات ارائه شده از سوي مشتري و يا محاسبات در محل انجام مي دهند و در ادامه به نقشه هاي كارگاهي تبديل مي شوند. نقشه ها به مجريان، اين امكان را مي دهند تا دقت مورد نظر مهندسان در اجرا رعايت شود. در حوزه فرهنگ، تفكيك بين برنامه ريزان، مهندسان و مجريان فرهنگي و انطباق برنامه ها و نقشه ها و كيفيت اجرا با خواسته هاي مردم با آنچه كه در فرآيندهاي صنعتي رعايت مي شود بسيار متفاوت است. در حوزه صنعت، صلاحيت برنامه ريزان مهندسان و مجريان قبل از اجرا احراز مي گردد، اما در حوزه فرهنگ اين صلاحيت ها كمتر به صورت استانداردهاي لازم الاجرا درآمده است. در صنعت، نظام هاي كنترل كيفيت براي انطباق محصول با استانداردهاي مورد نظر مشتري از نقش حياتي برخوردار است اما در حوزه فرهنگ استانداردهاي مناسب يا وجود ندارد يا ضمانت اجرايي آن كافي نيست و يا به عبارت بهتر بايد گفت كه تفكر سيستمي فراگير در حوزه فرهنگ ديده نمي شود.توجه به مزيت هاي نسبي كشور در حوزه صنعت، يكي از اصول اساسي در برنامه ريزي هاي كلان صنعتي كشور براي تعيين اولويت ها با هدف دوري از سياست اشتغال زايي صرف در صنعت بدون توجه به مزيت هاي كشور است. رقابت در تمامي عرصه هاي صنعتي در صورت پيوستن به اقتصاد بازار آزاد و برداشتن تعرفه هاي گمركي در واردات و صادرات با توجه به محدوديت هاي اقتصاد ملي امكان پذير نيست. در حوزه فرهنگ نيز در عرصه هاي بين المللي فرصت ها و محدوديت هايي براي رقابت وجود دارد. براين اساس، حوزه فرهنگ به برنامه ريزي استراتژيك نيازمند است تا فرصت ها و محدوديت هاي آن در سطح ملي، منطقه اي و بين المللي مورد شناسايي و تجزيه و تحليل قرار گيرد. بخش عمده اي از عوامل و متغيرها در حوزه صنعت قابل احصاء و محاسبه است و امكان اجراي مدل ها به صورت قطعي در آن وجود دارد اما يكي از محدوديت هاي مطالعات فرهنگي، عدم قطعيت و وجود نسبيت در آن است. آخرين تفاوت و اساسي ترين آن وجود نگاه فلسفي در حوزه فرهنگ و دوري حوزه صنعت از اين نگاه است. رفتارهاي فرهنگي تحت تاثير جهان بيني ها قرار دارند اما رفتارهاي اقتصادي از اين نگاه، فراغت نسبي دارد. مشوق ها، پاداش ها و مجازات هاي اقتصادي در مقايسه با فرهنگ از جنس كاملا متفاوتي است.

   تلفيق صنعت و فرهنگ در عمل از پيچيدگي خاصي برخوردار است. ارائه يك برنامه كلي از تقاضاها و خواسته هاي فرهنگي جامعه طبق اين يك مدل كارآمد داراي اهميت محوري است و شيوه هاي جمع آوري تقاضاهاي مردم كه قبل از اين به محورهاي آن اشاره شد، به جامعيت برنامه كمك فراواني مي كند. تبديل تقاضاها به برنامه كلي و طي فرآيندهاي مختلف در چارچوب اين مدل و ارائه بازخورد هاي آن براي بهبود مستمر مبتني بر رهيافت سيستمي است. در هنگام پياده سازي اين مدل طبق نمودارها جداول و مستندات آن عمل خواهد شد.

نقش كالاهاي فرهنگي در صادرات كشورهاي پيشرفته: درآمد آمریکا:طبق آماري كه از طرف بازرگاني امريكا منتشر شده است، بزرگترين رقم صادرات اين كشور به دنيا محصولات كشاورزي و صنعتي نيست بلكه كالاهاي فرهني مانند برنامه هاي تلويزيوني، سينما، فيلم، ويدئو، نرم افزارهاي كامپيوتر، كتاب، مجله و صفحات و نوارهاي و ديستك هاي موزيك مي باشد. در سال 1996، صادرات امريكا در اين رشته هاي "فرهنگ انبوهي" كه شامل برنامه هاي سرگرمي و تفريحي براي همه طبقات بويژه جوانان مي شود، بالغ بر شصت ميليارد و دويست ميليون دلار كه معادل ردآمد نفت كشورهاي خليج فارس است، بوده است. نظريه تهاجم فرهنگي كه به مدت چندين دهه مورد بحث كشورهاي "جهان سوم" آسيا، آفريقا و امريكاي لاتين، و همچنين جمهوري اسلامي ايران بود، اكنون در دستور كار و جزو مسائل نگران كننده كشورهايي مثل فرانسه و كانادا و روسيه قرار گرفته است، با اين تفاوت كه مقامات مختلف آمريكا از رئيس جمهور گرفته تا مطبوعات اين كشور به اين قدرت فرهنگي و اقتصادي كه در دهه اخير صد در صد افزوني پيدا كرده است، مباهات و افتخار مي كنند.

سهم اقتصادي فرهنگ دركل اقتصاد كشور، بسيار اساسي و قابل‌ملاحظه است. در ايالات متحده آمريكا، ”صنايع كپي رايت“ (حق‌ تكثير) كه شامل فيلم، ويديو، موسيقي، نشر، و نرم‌افزار مي‌شود، سالانه حدود 450 ميليارد دلار درآمدزايي براي كشور دارند كه اين خود تقريباً 5 درصد توليد ناخالص داخلي آمريكا) GDP)را تشكيل مي‌دهد. بعلاوه سهم آمريكا در فروش جهاني اين صنعت (صادرات) بيش از 79 ميليارد دلار است. هم‌اكنون بر طبق برآوردها، 6/7 ميليون نفر از مردم آمريكا، در اين حوزه‌ها شاغل هستند و نرخ رشد اشتغال در اين بخش به مراتب بيشتر از ديگر بخش‌هاي اقتصاد آمريكا است.بخش فرهنگي كه خود زيرمجموعه صنايع كپي رايت است تقريباً 5/2 درصد از توليد ناخالص داخلي آمريكا را به خود اختصاص داده است.طبق گزارش یونسكو، 92 درصد درآمد جهانی محصولات سمعی-بصری در سال 2000، به شركت‌های آمریكا، اتحادیه اروپا و ژاپن تعلّق داشته است. آمریكا بر بازارهای جهانی فیلم (سینمایی و تلویزیونی) تسلط دارد. 77 درصد بازار اتحادیه اروپا به فیلم‌های آمریكایی تعلق دارد. در حالی‌كه فیلم‌های ملّی بین 15 تا 20 درصد بازار اروپا را به خود اختصاص داده‌اند. در مقابل، سهم اتحادیه اروپا از بازار فیلم آمریكا كمتر از 7 درصد است. 90 درصد بازار داخل آمریكا به فیلم‌های آمریكایی اختصاص دارد. فیلم‌های بلند آفریقایی 3 درصد بازار فیلم آفریقا؛ اما فیلم‌های آمریكایی 70 درصد آن‌را به خود اختصاص می‌دهند.

جايگاه صادرات كالاهاي فرهنگي در اقتصادكشور

متاسفانه بدلائل گوناگون صادرات کالاي فرهنگي در اقتصاد کشور ايران نقش و جايگاه مهم ندارد.تک محصولي بودن اقتصاد و متکي بودن به نفت وهمچنين برنامه ريزي هاي ناقص اقتصادي بدون توجه به کالاي فرهنگي)ازعوامل اصلي بتوان نام برد.البته موانع ديگري نيز اشاره شده است:

الف) فقدان نگاه تخصصی و دقیق تولیدکنندگان به موضوع اقتصاد فرهنگ.

ب- فقدان سیاست‌گذاری و اتخاذ راهبرد صحیح و منطقی در حوزه‌ی عرضه و توزیع.

ج) فقدان نهادهای تخصصی متولی برای انجام عملیات گسترده توزیع و عرضه‌ی محصولات فرهنگی در سراسر کشور.

چند نکته در افزايش سهم صادرات فرهنگي مورد توجه است:

1-  رويکرد جهان شمولي به کالاهاي فرهنگي

2- رعايت اصول مربوط به ارزش کالاي فرهنگي دراقتصاد.

3- توجه به اصول توسعه پايدار.(توصيف تحليلي محتوائي.تحليل نگرشي.انصاف درون نسلي).

4- نقش توليد وصادرات کالاهاي فرهنگي در برنامه ريزي اقتصادي.

  در اين بين استفاده از ظرفيت هاي قانوني و همچنين تلاش هاي مدني كه در صحنه بين الملل در باره نقش پررنگ تر فرهنگ در اقتصاد و توسعه كشورها صورت مي پذيرد نيز از اهميت بسياري برخوردار است.دراين خصوص اهداف سياستي كه دركنفرانسي با نام اعلاميه كنفرانس سوئد تعيين شده، مي تواند در تحقق اين امر ما را ياري كند.

اعلاميه کنفرانس سوئد(1992)

   5هدف سياستي در آن اعلاميه قيد شده به تمام کشورها :

1- برقراري سياست فرهنگي بعنوان يکي از مولفه هاي کليدي راهبرد توسعه.

2- ترويج خلاقيت ومشارکت در زندگي فرهنگي.

3- تقويت سياست وعمل به منظور ترويج صنايع فرهنگي وحفاظت ومرمت ميرا فرهنگي.

4- تقويت تنوع فرهنگي و باني در و براي جامعه اطلاعات

5- تامين منابع انساني و مالي بيشتر براي توسعه فرهنگي

حدود و ثغور برنامه درسی و آموزشی:

برنامه درسی به عنوان یک حوزه تخصصی، از انشعابات اساسی علوم تربیتی است که علی‏رغم نوپا بودن و سابقه تاریخی اندک، از لحاظ مبحث نظری یکی از چالش‏زاترین و بحث انگیزترین حوزه‏های معرفت بشری محسوب می‏گردد.نوپا بودن این رشته تخصصی سبب شده که در تبیین حدود و ثغور موضوعات و ماهیت مباحثی که باید در این رشته مورد بحث قرار گیرد نیز اتفاق نظر وجود نداشته باشد.با عنایت به این وضعیت، «گودلد»یکی از صاحبنظران شهیر و برجسته برنامه درسی بر این باور است که از یک سو این رشته از لحاظ مبانی غنی نظری، بضاعت اندکی دارد و از سوی دیگر در خصوص عناصر اساسی که ماهیت و حدود و ثغور این رشته را معین می‏سازد-در مقایسه با سایر حوزه‏های تعلیم و تربیت-اتفاق نظر اندکی به چشم می‏خورد.وی می‏افزاید شدت این اختلاف نظر این شبهه را به وجود می‏آورد که آیا تمام متخصصان و آثار آنها از موضوع یا رشته خاصی صحبت می‏کنند یا خیر؟و سپس با ناامیدی نتیجه می‏گیرد که در خصوص عناصر اساسی این رشته نوعی عدم توافق مخرب وجود دارد.یکی از مهمترین مباحثی که از دیرباز در بین متخصصان برنامه درسی وجود داشته است، بحث حدود و ثغور برنامه درسی و آموزش است.این موضوع که آیا برنامه درسی حوزه‏ای مستقل از آموزش است و یا آموزش زیر مجموعه‏ای از رشته برنامه درسی است، تا حد زیادی به عدم توافق مخربی که گودلد بدان اشاره دارد، باز می‏گردد.برخی از متخصصان برنامه درسی نه فقط برنامه درسی را مجزا و مستقل از آموزش می‏دانند، بلکه این تمایز را نوعی پیشرفت در مباحث تئوریک برنامه درسی قلمداد می‏کنند.در عین حال برخی دیگر چنین تمایزی را ناروا پنداشته، و بر این باورند که جداسازی برنامه درسی و آموزش، کارایی این قلمروها را از میان برده، پویایی و ارتباط آنها را تحت الشعاع زمینه‏های علمی و آنچه واقعا در کلاس درس و موقعیتهای عینی می‏گذرد قرار می‏دهد.در اینجا قصد داریم ضمن پرداختن به یکی از مباحث اساسی رشته برنامه درسی که ریشه در تاریخ این حوزه معرفتی دارد، تصویری نسبتا دقیق از عقاید و دیدگاههای موجود در این باره ارائه دهد و با دقت در دیدگاههای مختلف، صحت و سقم آنها را بررسی کند و سرانجام پاسخ یا پاسخهایی را برای این پرسش اساسی فراهم سازد که«آیا برنامه درسی حوزه‏ای مستقل از آموزش است یا خیر؟».اما قبل از پرداختن به این سؤال اساسی باید خاطرنشان شود که مقاله حاضر از چشم‏انداز و دیدگاه برنامه‏ریزی درسی به رشته تحریر درآمده است و از این رو بررسی این سؤال از منظر سایر حوزه‏ها ممکن است رویکرد و نتیجه متفاوتی را به دنبال داشته باشد.

 منظور  از برنامه درسی چیست؟

شاید یکی از مهمترین متغیرهای اثرگذار بر دیدگاه افراد در خصوص حدود و ثغور برنامه درسی وآموزش، برداشتی است که آنان از ترکیب«برنامه درسی»دارند.صرف‏نظر از تعاریف گوناگون و متنوعی که از برنامه درسی ارائه شده و حجم وسیعی از پیشینه علمی این حوزه را به خود اختصاص داده است، سه برداشت متفاوت از برنامه درسی در خور ذکر است.این سه برداشت که ابتدا توسط «بوشامپ»   در کتاب تئوری برنامه درسی   مطرح گردید عبارتند از:برنامه درسی به عنوان یک سند مکتوب   ، برنامه درسی به عنوان یک نظام   ، و برنامه درسی به عنوان یک حوزه مطالعاتی.در بحث از برنامه درسی به عنوان یک سند مکتوب، برنامه درسی یک سند تلقی می‏شود که در برگیرنده تصمیماتی است درباره آنچه باید تدریس شود.به بیان دقیق‏تر در اینجا از یک برنامه درسی خاص   سخن گفته می‏شود و در آن متخصصان به بحث درباره اهداف، محتوا، سازماندهی تجارت یادگیری و...در خصوص آن برنامه درسی می‏پردازند.از سوی دیگر در بحث از برنامه درسی به عنوان یک نظام، مراد از برنامه درسی یک چارچوب و ساختار سازمان یافته است که در قالب آن، کلیه تصمیمات درباره برنامه درسی اتخاذ می‏شود.همچنین در برنامه درسی به عنوان یک حوزه مطالعاتی، ساختار موضوعی و قلمروهای این رشته تخصصی مورد بحث قرار می‏گیرد.در برداشت اخیر برنامه درسی به عنوان یک حوزه تخصصی شامل قلمروها و موضوعات مختلفی است که متخصصان این حوزه برای آن برشمرده‏اند یا عملا در اسناد و پژوهشهای مربوط بدان پرداخته‏اند.به بیان دقیق‏تر در بحث از برنامه درسی به عنوان یک حوزه مطالعاتی، پیشبرد دانش درباره برنامه درسی و نظامهای برنامه درسی مدنظر قرار می‏گیرد.حال با توجه به برداشتهای متفاوت از برنامه درسی، مجددا باید به این سؤال اساسی پرداخت که برنامه درسی چه ارتباطی با آموزش دارد؟آیا برنامه درسی(در هر سه برداشت)حوزه‏ای مستقل از آموزش است یا ارتباط میان این دو قلمرو در هر یک از برداشتهای ارائه شده ویژگی متفاوتی دارد. مقاله حاضر در صدد تبیین و به تصویر کشاندن این موضوع است.

 برنامه درسی به عنوان یک سند مکتوب

در خصوص برنامه درسی به عنوان یک سند مکتوب و ارتباط آن با آموزش، نقطه نظرها و دیدگاههای متفاوتی ارائه شده است که می‏توان آنها را در قالب چهار دسته کلی بررسی کرد:

الف.برنامه درسی هیچ ارتباطی با قلمرو آموزش ندارد.به عبارت روشنتر برنامه درسی و آموزش دو قلمرو مجزا و بدون ارتباطند.برنامه‏ریزان درسی باید نسبت به تدوین برنامه‏های درسی اقدام کنند و متخصصان آموزش باید به چگونگی اجرای برنامه بیندیشند.درسی به عنوان یک سند مکتوب به«آنچه باید آموزش داده شود»می‏پردازد، در حالی که آموزش به «چگونگی تدریس»مربوط است‏.این تفکر که هرگونه ارتباط میان برنامه درسی و آموزش را نفی می‏کند عملا کمتر از جانب متخصصان حمایت شده است؛زیرا بیشتر جنبه ذهنی و نظری دارد و در عمل برای برنامه درسی نقشی قائل نیست.حقیقت است که حتی اگر برنامه درسی و آموزش دو قلمرو مجزا و منفک تلقی گردد، نمی‏توان روابط میان آنها را انکار کرد.متأسفانه ماهیت مطالعات و پژوهشهایی که در حوزه برنامه درسی و نیز تکنولوژی آموزشی انجام می‏شود، عملا این دوگانه گرایی را تأیید می‏کند، همان‏طور که تانر و تانر می‏گویند:«...تحقیقات چنان تخصصی شده‏اند که تدریس را به عنوان مقوله‏ای مجزا از موضوع درسی و یادگیری تجزیه و تحلیل می‏کنند.برخی از متخصصان برنامه درسی از این مجزا بودن حمایت می‏کنند.به علاوه در دنیای تخصصی شده دانشگاهی، هنگامی که زمینه‏های پژوهشی پیچیده و متعامل باشند، انجام دادن پژوهشهای ویژه و منفک بسیار مقبول است.این رویکرد برای تجزیه و تحلیل سودمند است، اما اگر چنین روشی را در دنیای واقعی و عمل، یعنی کلاس درس و مدرسه دنبال کنیم، نتیجه امر، ساختگی، مصنوعی و مکانیکی خواهد بود.در حقیقت تخصصی شدن تحقیقات، متخصصان برنامه درسی را از پرداختن به مسائل اساسی این رشته باز می‏دارد و به عبارتی، ترکیب، قربانی تجزیه و تحلیل می‏شود».

ب.برنامه درسی و آموزش دو قلمرو مجزا ولی مرتبط هستند.بر اساس این دیدگاه برنامه درسی به عنوان یک سند از آموزش مجزاست ولی در عین حال کارکردهای آن با کارکردهای آموزش ارتباط دارد.دلیل این ارتباط آن است که تصمیم‏گیری در یک قلمرو، بر ماهیت تصمیم‏گیری در قلمرو دیگر تأثیر می‏گذارد.این برداشت در خصوص رابطه برنامه درسی و آموزش، طیف وسیعی از نظریات ارائه شده را به خود اختصاص داده و بسیاری از صاحبنظران کوشیده‏اند تا روابط درونی این دو قلمرو را نشان دهند از جمله:«مک دونالد»  یکی از متخصصان برنامه درسی بر این باور است که برنامه درسی(به عنوان سند)با تدوین طرحها و برنامه‏هایی برای اقدام آتی سر و کار دارد، در حالی که آموزش، این طرحها را به مرحله اجرا درمی‏آورد.به عبارت دقیق‏تر، برنامه درسی مجموعه تصمیمات و اقداماتی است که قبل از آموزش صورت می‏پذیرد و عدم توانایی در تمایز میان این دو قلمرو مجزا ولی مرتبط به هم، یک شکست یا غفلت اساسی برنامه‏ریزان درسی است‏.در همین باره«مورتیز جانسون»   برنامه درسی را مجموعه سازمان یافته‏ای از بازده یادگیری مورد انتظار تلقی می‏کند که در آن، برای نظام آموزش، نقش درون‏داد را داراست.به زعم وی برنامه درسی و آموزش از یکدیگر مجزا ولی به صورت نظامدار به یکدیگر مرتبط هستند؛زیرا تصمیمات برنامه درسی در نظام آموزش به کار گرفته می‏شود.«پاپ هم و بکر»برنامه درسی را به عنوان بازده یادگیری برنامه‏ریزی شده در نظر می‏گیرند که ناظر به نتایج مطلوب آموزشی است.به اعتقاد پاپ هم، برنامه درسی حول محور بازده یادگیری است و مجزا از آموزش است؛اما در فرایند تعلیم و تربیت به صورت یک جریان تولیدی، برنامه‏های درسی و آموزش، مؤلفه‏هایی مرتبط به هم هستند.به همین ترتیب دیدگاههایی که توسط«هرست»  ، «گود»  و«مایرز»  ارائه شده از این طرز تلقی حمایت می‏کند.همان‏طور که مشاهده می‏شود، فصل مشترک تمام تعاریف فوق آن است که در تمامشان، مؤلفه اجرا یا آموزش به عنوان مبنایی برای تمایز بین برنامه درسی و آموزش مورد استفاده قرار گرفته است.به عبارت روشنتر، هنگامی که طرح به مرحله اجرا درمی‏آید، قلمرو آموزش آغاز می‏شود.شاید بتوان گفت که نقطه قوت دیدگاه حاضر، تأکیدی است که بر ارتباط بین آموزش و برنامه درسی صورت می‏گیرد.اما در عین حال این دیدگاه سؤالات و ابهامات متعددی را نیز به وجود می‏آورد از جمله:

الف)این دیدگاه با واقعیتهای موجود در صحنه عمل و آنچه در کلاس درس می‏گذرد، انطباق لازم را ندارد و جانبداری از این دیدگاه توسط متخصصان برنامه درسی، کار آنها را صرفا به تدارک و تهیه برنامه‏های درسی محدود می‏کند و فرایند«ارائه»   یا آموزش را به متخصصان آموزش وامی‏گذارد، در حالی که به زعم بسیاری از متخصصان، برنامه درسی باید با کل فرایند یعنی تدوین، اجرا و ارزشیابی سر و کار داشته باشد.از دیدگاه این متخصصان، اجرا فقط به ارائه یا تحویل محصور نیست.بلکه فعالیتها و اقدامات متعددی را شامل می‏شود.

ب)این دیدگاه از یک نکته اساسی غفلت می‏ورزد و آن اینکه فعالیتهای آموزشی، بازخوردهای مؤثری را برای کلیه مؤلفه‏های برنامه درسی-از اهداف گرفته تا سازماندهی محتوا-به دنبال دارد.اگر بپذیریم که ارزشیابی یکی از اجزای مهم فعالیت برنامه‏ریزی درسی است، باید پرسید آیا در هنگام ارزشیابی فقط یک سند مورد ارزیابی قرار می‏گیرد یا اینکه ارزش واقعی کیفیت برنامه درسی، به نحوه اجرای آن در کلاس درس بستگی دارد؟در چنین وضعیتی شاید ناگزیر از پذیرفتن این مهم باشیم که اجرای برنامه درسی ضرورتا یکی از دل مشغولیهای برنامه‏ریزان درسی را تشکیل می‏دهد.با عنایت به این نکته ظریف«زایس»مفهوم برنامه درسی خاموش (به عنوان یک سند)را در مقابل برنامه درسی اجرایی  یا زنده قرار می‏دهد.به عبارت دیگر، برنامه درسی هنگامی که در موقعیت کلاس درس به مرحله اجرا درمی‏آید، از بالقوه بودن به سوی تحقق یافتن و تجلی حرکت می‏کند و فقط در سایه برنامه درسی پویا و زنده می‏توان در خصوص کیفیت آن و اصلاح و بازبینی آن قدم برداشت.

ج.برنامه درسی و آموزش دو قلمرو مجزا ولی دارای کارکردهای مشترکند، اما ماهیت تصمیم‏گیری در این دو قلمرو از لحاظ درجه کلیت و صراحت متفاوت است.این دیدگاه«هیلدا تابا»  ارائه شده است.وی ضمن جداسازی قلمرو برنامه درسی و آموزش-آن هم با توجه به تعریف برنامه درسی به عنوان طرحی برای یادگیری-این اندیشه را مطرح می‏سازد که تصمیم‏گیری در قلمرو برنامه درسی در خصوص عناصری نظیر مقاصد، محتوا و روشها در سطحی وسیع و کلی صورت می‏پذیرد، اما این تصمیمات در قلمرو آموزش از صراحت، ویژه بودن و عینیت بخشیدن بیشتر برخوردار می‏شود .وی برای بیان این مقصود از یک پیوستار استفاده می‏کند که در یک سوی آن برنامه درسی و در سوی دیگرش آموزش قرار دارد.برنامه‏ریزان درسی تصمیمات کلی و کلان را در مورد مؤلفه‏های مختلف اتخاذ می‏کنند و در عین حال دست اندر کاران آموزش، همان تصمیمات را بر اساس موقعیتها و شرایط محیطی به تصمیم‏های آنی، عینی و مشخص تبدیل می‏کنند.همان‏گونه که ملاحظه می‏شود، این نوع نگرش بسیار سودمند است، زیرا هم با تعریف برنامه درسی به عنوان یک سند و هم به عنوان یک پدیده یا مجموعه‏ای از پدیده‏هایی که در موقعیت زنده کلاس درس به کار می‏رود، انطباق دارد.این طرز تلقی هم برای برنامه‏ریزان امکان اتخاذ تصمیمات اساسی را فراهم می‏آورد و هم به معلم اجازه می‏دهد تا بر اساس نیازها و علایق دانش‏آموزان و نیز سایر متغیرهای ذیربط تصمیمات ویژه‏ای را اتخاذ کند.

د.برنامه درسی و آموزش دو قلمرو غیر مجزا و دارای کارکردهای مشترکند.در این دیدگاه، اندیشه مبنایی آن است که برنامه درسی و آموزش با یکدیگر همپوشی کامل دارند.با این همه دو شکل کاملا متفاوت در دیدگاه اخیر وجود دارد.شکل اول زمانی اتفاق می‏افت که برنامه درسی به عنوان حوزه‏ای در نظر گرفته می‏شود که آموزش«زیر مجموعه‏ای»  از آن است و شکل دوم هنگامی مصداق دارد که برنامه درسی زیر مجموعه آموزش تلقی می‏شود.

اول)آموزش به عنوان یکی از زیر مجموعه‏های برنامه درسی:در این برداشت، آموزش یکی از عناصر اساسی برنامه درسی پنداشته می‏شود و برنامه‏ریزان باید پیشاپیش در خصوص کم و کیف و چگونگی اجرای برنامه‏های درسی تصمیم‏گیری کنند.این رویکرد که بیشتر در«الگوهای فنی»  مشاهده می‏شود و مبتنی بر مفروضاتی نظیر خطی بودن فرایند برنامه‏ریزی درسی و اختصاص فعالیت تدوین و پیش‏بینی اجرای برنامه‏های درسی به متخصصان برنامه درسی است‏، به برنامه‏ریزان اجازه می‏دهد که در خصوص جزئیات آموزش از قبل تصمیم بگیرند و سپس این تصمیمات را برای اجرا به مجریان ابلاغ کنند.در اینجا از معلم انتظار می‏رود که برنامه درسی را مطابق جزئیاتی که توسط برنامه‏ریزان تدوین شده، به اجرا درآورد و هیچ گونه دخل و تصرفی در آن نکند.از آنجا که در این رویکرد، معلم فقط مجری برنامه درسی است و نمی‏تواند برنامه درسی را با شرایط کلاسی و ویژگیهای دانش‏آموزان منطبق سازد، به آن رویکرد، «برنامه درسی مقاوم در برابر معلم»  گفته می‏شود.با این همه چون یکی از عوامل مؤثر بر موفقیت اجرای یک برنامه درسی، توجه به شرایط و ویژگیهای محلی و به ویژه محیط اجرایی است‏، این رویکرد به دلیل مکلف کردن معلمان به اجرای صرف برنامه و نداشتن راهکارهای مؤثر بر انطباق و سازگار کردن برنامه درسی با واقعیتهای محیطی نظیر سن، جنس، علایق، تواناییها و امکانات در عمل با دشواریهای زیادی مواجه می‏شود.

دوم)برنامه درسی به عنوان زیر مجموعه آموزش:در این دیدگاه برنامه درسی زیر مجموعه‏ای از آموزش تلقی می‏شود و مجموعه تصمیمات درباره برنامه درسی در حین آموزش صورت می‏پذیرد.این برداشت در الگوهای غیرفنی  که با تدارک پیشاپیش برنامه درسی مخالف بوده، تصمیم‏گیری را در این خصوص به معلم وامی‏گذارد، مشاهده می‏شود.در اینجا منبع اصلی محتوای برنامه درسی، نیازها و علایق دانش‏آموزان است و از آنجا که نمی‏توان با صراحت این نیازها و علایق را از قبل تعیین کرد، این کار به عهده معلم واگذار می‏شودو معلمان موظفند که در طی جریان آموزش و با توجه به شناختی که از دانش‏آموزان و زمینه‏های تدریس خود کسب می‏کنند درباره برنامه‏های درسی تصمیم‏گیری کنند.نمونه بارز این طرز تلقی در آثار اندیشمندانی نظیر مک دونالد یا گروه نظریه‏پردازانی که تحت تأثیر افکار«دیویی»  برنامه درسی مبتنی بر موقعیتهای پیش‏بینی نشده یا روییدنی  را مطرح می‏سازند، یافت می‏شود.مدلی که توسط«شریر و هانتر»  پیشنهاد شده است، نمونه دیگری از این دیدگاه است.در این مدل، معلم کار را با شناسایی یک قلمرو کلی برای مطالعه آغاز می‏کند که این خود از کارکردهای برنامه درسی است.سپس با هدایت تجارب دانش‏آموزان، به آنها اجازه می‏دهد که با یکدیگر و با محتوا، تعامل داشته باشند.از طریق چنین تعاملی، یادگیرندگان، مراحل تجربه، مشاهده، ثبت بیانات، پرسش، تجزیه و تحلیل و فرضیه پردازی را طی می‏کنند.بنابراین برنامه‏ریزی و توالی جریان یادگیری بر یک فرایند تعامل بین معلم و شاگرد مبتنی است.در عین حال معلم در نقش برنامه‏ریز، منابع و داده‏های مورد نیاز را برای یادگیری فراهم می‏سازد.به طور خلاصه، همان‏طور که الگوهای فنی، به علت تأکید بیش از حد بر پیش‏بینی کلیه جزئیات اجرایی توسط برنامه‏ریزان و اجرای صرف آن توسط معلمان دچار افراط شده‏اند، الگوهای غیر فنی نیزبه علت رد هرگونه تدارک پیشاپیش برنامه و تأکید صرف بر علایق و تمایلات دانش‏آموزان راه تفریط پیموده و به این نکته بنیادی توجه نکرده‏اند که تعلی و تربیت نمی‏تواند فقط بر اساس خواسته‏ها و تمایلات یادگیرندگان و تجارب فی البداهه به سر منزل مقصود برسد.

برنامه درسی به عنوان یک نظام و ارتباط آن با آموزش اگر نظام را مجموعه‏ای از عناصر مرتبط به هم و سازمان یافته که در جهت حصول به اهداف و غایت معینی هستند، تعریف کنیم، می‏توانیم برنامه درسی را یک نظام در نظر بگیریم.منظور از نظام برنامه درسی یک چارچوب و ساختار سازمان یافته است که در قالب آن کلیه تصمیمات برنامه‏ای اتخاذ می‏شود.در خصوص برنامه درسی به عنوان یک نظام و ارتباط آن با آموزش(اجرا)دو دیدگاه وجود دارد:

یکی از آنها بر مجزا ولی مرتبط بودن نظام برنامه درسی و آموزش تأکید دارد و دیگری اجرا را یکی از عناصر و کارکردهای نظام برنامه درسی تلقی می‏کند.

الف)نظام برنامه درسی از نظام آموزش جداست ولی در عین حال میان آنها ارتباط و همپوشی وجود دارد.اندیشمندان مختلفی در نظریه‏های خود از این نظر حمایت می‏کنند؛ولی از لحاظ میزان و درجه ارتباط میان این دو نظام در بین آنها اختلاف نظر وجود دارد.جانسون، یکی از نظریه‏پردازان حوزه برنامه درسی، مدلی را برای نظام برنامه درسی ارائه می‏کند که به موجب آن برنامه درسی به عنوان نتایج یادگیری مورد انتظار، برون داد نظام برنامه درسی است، ولی درون داد نظام آموزش نیز محسوب می‏گردد.از نظر وی نظام برنامه درسی و نظام آموزش به طور نظامدار به یکدیگر مربوطند، زیرا تصمیمات برنامه درسی در نظام آموزش مورد استفاده قرار می‏گیرند.شکل  این ارتباط را به وضوح نشان می‏دهد.بر اساس مدل جانسون، برنامه‏ریزان درسی، محتوا را بر اساس ملاکهای سازماندهی و گزینش انتخاب می‏کنند.سپس معلمان بر اساس برنامه درسی و محتوای کمکی و رفتارها و شیوه‏های تدریس، آموزش را به انجام می‏رسانند.همان‏طور که از مدل جانسون قابل استنباط است، اگر چه نظام آموزش از برنامه درسی مجزا و مستقل پنداشته شده است، اما نظام برنامه درسی، آموزش را هدایت می‏کند.مک دونالد نیز در بحث نظام برنامه درسی، بر این باور است که آموزش مدرسه‏ای از چهار نظام مجزا ولی مرتبط به هم تشکیل می‏شود که با هم روابط درونی دارند.این نظامها عبارتند از:نظام برنامه درسی، آموزش، تدریس و یادگیری.بنابراین ملاحظه می‏شود که مک دونالد با گذشت زمان دیدگاه خود را به طور اساسی مورد تجدید نظر قرار داده و بر همپوشی برنامه درسی و آموزش صحه گذاشته است.در اینجا نظام برنامه درسی فقط یکی از نظامهاست که با سایر نظامها ارتباط دارد.در این مدل، تدریس به عنوان رفتار معلم، یادگیری به عنوان تغییر رفتار یادگیرنده، آموزش به عنوان موقعیت تعامل دانش‏آموز و معلم، و برنامه درسی به عنوان مجموعه تصمیمات و تلاشهایی که در برنامه‏ریزی و قبل از آموزش صورت می‏پذیرد تعریف می‏شود.در کانون این مدل، نقطه سیاه بیانگر همگرایی این چهار نظام است؛یعنی جایی که در چارچوب مجموعه آموزشی و از طریق فعالیتها تدریس مؤثر-که منجر به تغییر رفتار دانش‏آموز می‏شود-اهداف برنامه درسی متحقق می‏گردد.پس ملاحظه می‏شود که در اینجا نمی‏توان نظام برنامه درسی و آموزش را بی‏ارتباط به هم تعریف کرد.نیز توجه به این نکته بسیار مهم و ضروری است که ارتباط و همپوشی این چهار نظام متعامل بیانگر آن است که پرداختن به هر یک از آنها مستلزم توجه به سایر نظام هاست.به عبارت روشنتر، پرداختن به نظام برنامه درسی بدون توجه به نظام آموزش نمی‏تواند کارایی و اثربخشی نظام آموزش مدرسه‏ای را تضمین کند.همچنین بوشامب، نظریه‏پرداز صاحب نام و شهیر حوزه برنامه درسی در تلاش برای تبیین  ‏مؤلفه‏ها و اجزای«نظام آموزش مدرسه‏ای» ، دیدگاهی انعطاف‏پذیرتر از دیدگاههای مک دونالد و جانسون ارائه می‏دهد.به زعم وی نظام آموزش مدرسه‏ای مشتمل بر سه نظام مرتبط به هم است که همپوشی و روابط درونی پیوسته‏ای دارند.این سه نظام عبارتند از:نظام برنامه درسی، نظام آموزش و نظام ارزشیابی.نکته جالب توجه در نظریه بوشامب، تأکید وی بر تقاطعهای بین سه نظام است.این تقاطعها بیانگر آن هستند که میان نظامها تعامل وجود دارد، تعاملی که تداوم و پیوستگی میان برنامه درسی، آموزش و ارزشیابی را روشن می‏کند.معنای هر یک از حروف در نظریه بوشامب چنین است: نظام برنامه درسی A/نظام آموزش B/نظام ارزشیابی C

ص109-124  برنامه ریزی آرزویی چیست ؟  

  برنامه ریزی آرزویی چیست ؟  

برنامه ریزی آرزویی فهرستی از توقعات و خواسته ها ی دست نیافتنی هستند . بسیاری از برنامه ها این چنین هستند  و به خواب و خیال می مانند . برنامه ریز در عالم رویا تصویری از آینده می کشد که در آن خواسته ها و نیازها همه بر آورده می شوند . در این نوع برنامه ها معلوم نیست که فهرست توقعات و خواسته ها چگونه تهیه شده اند . ارتباط بین هدفهای برنامه و نیازهای توسعه و رشد ملی معلوم نیست .  راههای رسیدن به مقصد مشخص  نشده است . و ...  این قبیل برنامه ها فاقد عناصر تصمیم گیری هستند و به این جهت یا اغلب روی کاغذ می مانند ، یا اگر به مرحله عمل برسند با مسایل و مشکلاتی پیش بینی نشده بیشمار رو به رو می شوند .

برنامه ریزی آموزشی و درسی ( مفاهیم و نظریات )

امروز باوجودی که برنامه ریزی توسعه آموزش و پرورش در کشورهای در حال توسعه بهبود یافته ملاحظه می شود به جای دگرگونی های اساسی در آموزش و پرورش تنها از گسترش کمی برخوداراست .

مشکل عدم جذب فارغ التحصیلان و ترک تحصیل کنندگان در بازار کار ، عدم کارایی خارجی نظام آموزش و پرورش است .

الگوی سازمان یافته طرح ( مالی ) آموزش و پرورشی مدارس برنامه درسی نامیده می شود .

توصیف کامل برنامه ریزی درسی شامل 3 جزء است 1- موضوع آموزشی یا محتوا ( آنچه آموحته   می شود ) 2- روش آموزش ( چگونگی تدریس و یادگیری ) 3- ترغیب زمانی آموزش موضوع یا محتوا  

 طبقه بندی علوم :

1) دروسی که ماهیت عقلانی و نظری دارند .مانند ادبیات ، ریاضی ، علوم طبیعی تاریخ و جعرافیا

2)   دروسی که ماهیت عملی دارند : حرفه وفن

3)   دروس عقلانی و عملی : مانند حقوق طب و الهیات .

4) دروسی که در هیچ یک از طبقه بندی فوق قرار ندارند ( نه نظری و نه عملی ) ، دروسی برای رشد و جهت گیری شخصی توصیف می شوند. دروسی مانند بهداشت روانی ، تربیت بدنی

 -برنامه درسی تنها در جوامع پیشرفته و نسبتاً آزاد در جوامعی که فرصت های قابل ملاحظه ای برای تحصیل وجود دارد « مساله » است . زیرانتخاب باید میان امکانات متعدد متفاوت صورت گیرد در تمدن  جدید ، میراث فرهنگی معیار محدود ندارد . در نتیجه موضوع و محتوا نیز به طور نسبی ثابت نیستند .

برنامه درسی به طور ضروری یک مساله اقتصادی هم است و متاسفانه ظرفیت موجود انسانی برای یادگیری محدود است که یک فرد نمی تواند همه مهارت ها و دانش موجود را یاد گیرد. زندگی خیلی کوتاه است فراموشی هم آن را کوتاه تر می کند .

برنامه درسی ، وسیله ای برای رسیدن به آرمان ها تحقق هدف ها و انجام دادن مقاصد تربیتی است .

یکی از نقش های مهم فلسفه آموزش و پرورش ایجاد عکس العمل روی برنامه درسی به منظور روشن ساختن ارزش ها و مقاصد تربیتی است . که در پشت سر برنامه پیشنهادی نهفته است .

در جریان تصمیم گیری در مورد آنچه باید آموخته شود . یک برنامه درسی باید نحوه ی تدریس برنامه درسی را در نظر بگیرد .

ارزش هر برنامه درسی در تدریس موثر آن است .

مفهوم برنامه درسی : طراحی و نقشه کشیدن برای نیل به هدف ها را برنامه ریزی می گویند .

برنامه ریزی عبارتست از طرح تدابیری که بتوان به احسن وجه از منابع موجود برای نیل به اهداف مطلوب استفاده کرد ( راسخ ، شاپور )

برنامه ریزی فعالیت مستمری است که نه تنها به مقصد بلکه به روش وصول به آن ( مقصد ) تعیین بهترین مسیر نیز توجه دارد . (« مومنر ، فیلپ » )

برنامه ریزی فراگردی مداوم ، حساب شده و منطقی ، جهت داور و رنگر ، به منظور هدایت و ارشاد    فعالیت های جمعی برای رسیدن به هدف هایی مطلوب ( موضوعات ، یحیی فیوضات )

 

کار برنامه ریزی در دیدگاه یان تین بر گن به ترتیب شامل:

 1- پیش بینی و آینده نگری 2- مشخص کردن هدف ها و یاد دادن محتوا به هدف ها است 3- هماهنگی میان ابزارها و وسایل مختلف اجرای سیاست است .( ترتیب مهم است ) (برنامه : برنامه که معمولاً حاصل فرایند برنامه ریزی است . مدرک یا سندی است شامل مجموعه ای از ارقام مربوط به هم که مطلوب ترین توسعه را در طول یک دوره تعیین در آینده را پیش بینی می کند .برنامه سندی است رسمی که به عنوان مرجع برای انجام دادن کارها و ارزشیابی فعالیت های انجام شده ، در یک گروه معین از زمان مورد استفاده قرارمی گیرد.)

هدف برنامه ریزی آموزش و پرورش گسترش کمی و کیفی آموزش و پرورش در طول یک دوره معین در آینده است .

برنامه ریزی به عنوان یک نظام شامل اجزای درون دادInput ، فرایند یا گردش کارprocess ، برون دادoutput و باز خوردFeedack است .

برنامه درسی یک نظام نیست ممکن است آن را به عنوان « برون داد » برای نظام برنامه ریزی درون  داد برای نظام آموزشی تلقی کرد .

به نظر برنامه ریزان ، برنامه ریزی فی نفسه هدف نیست ، بلکه وسیله ای برای رسیدن به هدف است .

مقصود اصلی برنامه ریزی رسیدن به هدف هاست همچنین غرض از برنامه ریزی اصلاح و بهبود مدیریت آموزشی و رویه های پاسخگویی و حساب پس دهی در آموزش و پرورش است .

مبانی فلسفی برنامه ریزی

فلسفه آموزش و پرورش متضمن اصول راهنمایی است که تعیین کننده مفاهیم ارزش های مشخص و مناسب آنها در گزینش هدف ها و وسایل آموزش و پرورش هستند . و همچنین فلسفه آموزش و پرورش متضمن تفکری به شیوه منظم و مرتب درباره آموزش و پرورش است و دیگر اینکه فلسفه آموزش و پرورش  نقش هماهنگ کننده و متحد کننده اولویت های و انتخاب آن چیزهایی که باید آموخته شوند ، دارد .

-مطالعه کلی ارزش ها که شامل اخلاق و زیبا شناسی است ، ارزش شناسی نامیده می شود.

-مطالعه رفتار و کردار آدمی در حوزه ارزش ها ، علم اخلاق نامیده می شود.

-استدلال قیاسی عبارتست از استنتاج موارد جزئی از یک یا چند بیان مقدماتی است .

استقرا : نتیجه ی تعمیم یا پیش بینی است که از امور معین جزئی استنباط می شود .

 

سوالات فلسفه آموزش و پرورش به طور اخص عبارتند از :

 1- هدف های آموزش و پرورش 2- آموزش و پرورش آمادگی برای زندگی یا خود زندگی ؟ 3- برای چه مقصدی باید موضوعات درسی تدریس شوند . 4- تا چه میزان آموزش و پرورش باید اختصاصی یا عمومی باشد ؟ 5- برای توسعه بیشتر « ذهن » یا « رشد عقلانی » چه باید کرد ؟ 6- چگونه می توان « شهروند خوب » تربیت کرد ؟ 7- آیامحور اصلی آموزش و پرورش تعریف و دانش بشری است یا یادگیرندگان ؟ 8- کدامین مواد درسی در اول و اهمیت اول قرار گیرد ؟ 9- تا چه میزان مقاصد شغلی و حرفه ای آموزش و پرورش باید مورد توجه قرار گیرد

برای ایده الیست ها ارزش های مطلق و غیر قابل تغییر هستند تنها فهم انسان از ارزش هاست  که تغییر می یابد.

در دیدگاه ایده الیست ها معلم به عنوان فرد مسئول برای رشد دادن توانایی موجود در فرد در نظر گرفته می شود ، نه به عنوان کسی که معرفت و دانستی ها را به ذهن او بریزد .

معلم ایده الیست شخص پرهیزگار و با فضیلت است .

برنامه درسی ایده الیست ؟  * موضوع های ثابت و اجباری  * تفاوت های فردی مورد توجه  *سازمان موضوع درستی از ساده عینی به ذهنی از ساده به مشکل ، انتراعی و پیشرفته ( سقراط ،، و سوال ها ) * ارزشیابی یادگیرتده ذهنی است نه عینی

فلسفه رئالیسم  از زمان ارسطو به مدت 20 سال شاگرد افلاطون بود آغاز شد.

مسئولیت رئالیست این معلم است که تصمیم بگیرد دانش آموزها چه چیزی را باید یاد بگیرند .

رئالیست ها انتظار دارند همه دانش آموزان با یک روش و در یک زمان یاد بگیرند.

ارزش شناس رئالیسم از اعتقاد او به دنیای مادی و قانون طبیعی سر چشمه می گیرد.

رشد قوای ذهنی عقل بخشی از فلسفه ی است که به وسیله  به ویژه رئا لیست ها ی کلا سیک انسان گرا   پیروی می شود .

رئالیست ها( انسان گرایان کلاسیک) به عنوان عقلیون شناخته می شوند .

در نظررئالیست ها علوم و ریاضیات از اهمیت بیشتری برخوردار است .

موضوع و محتوای درسی رئالیست ها به وسیله اقتدار تعیین می شود از منطق و تربیت قابل پیش بینی پیروی می کنند از شروع و به مشکل و پیچیده پیشرفت می کنند معلم نقشی در تعیین محتوا ندارد .

ارزشیابی در رئالیست به طور عینی به صورت علمی تر و دقیق تر باید انجام گیرد .

فکر پراگماتیسم « پیرس »  peiesآورد ویلیام جلمیز WiIIiaM James با بیان دقیق تر و روشن تر به آن اعتبار بخشیدو دیوئی JohnDewey فلسفه ی خود را بر آن بنا نهاد .

دیویی ، فلسفه را نظریه عمومی آموزش و پرورش می داند .

در رابطه با آموزش و پرورش 5 موضوع اصلی در فلسفه پراگماتیسم مورد توجه است که از این قرارند .

1- واقعیت تغییر 2- ماهیت اجتماعی و زیستی انسان 3- نسبی بودن ارزش ها 4- اهمیت دموکراسی به عنوان روش زندگی 5- ارزش هوش نقاد در همه اعمال انسان

ارزش ها و « حقیقت » در دیدگاه پراگماتیسم به زمان و معرفت جدید بستگی دارد یعنی ارزش ها نسبی هستند .

پراگماتیسم ها عقیده دارند : الف) ارزش ها متغیرند ب) ارزش ها احتمالی یعنی درست نما هستند . ج) ارزش ها برخاسته از نیازهای فرد و جامعه  د) ارزش ها پیامدهایی برای عموم دارند  هـ ) ارزش ها جهانی نیستند.

بیشترین سوء تفاهمات و تعارضات میان سنت گرایان ایده الیم و پیشرفت گرایان ( مکاتب مبتنی بر پراگماتیسم ) درباره کسب معرفت دور می زند

مکاتب سنتی گرایان یادگیری را به عنوان دریافت بی اداره معرفت به وسیله ی یادگیرتده در نظر می گیرد اما مکاتب مبتنی بر پیشرفت گرایان یادگیری را امر فعالی می داند که به وسیله تجربه حاصل می شود .

برنامه و محتوا از دیدگاه پراگماتیسم قلبی بر نیازها و رغبت های کودکان است و هدف آنها عبارتست از رشد مهارتها ، مفاهیم و توانایی عقلانی است .Educational Planning  کاربرد روشهای تحلیلی در مورد هریک از مولفه‌های نظام آموزشی به منظور استقرار یک نظام کارآمد.- اصلاح نظام آموزشی و توسعه کیفی -آن توسعه توأمان -  کمی + کیفی

انواع برنامه ریزی از نظر تمرکز و عدم تمرکز :  مزایا و معایب آنها

   ۱برنامه ریزی متمرکز :

در نظام متمرکز معمولاً برنامه ریزی برای کل سیستم یا سازمان یا کشور ، به صورت یکسان انجام می شود ۰ در برنامه ریزی متمرکز سطوح پایین تر سازمان دخالتی در برنامه ریزی ندارد۰ در نظام برنامه ریزی متمرکز ارتباط به صورت یکطرفه و از جانب مقامات بالا به طرف مجریان در سطوح پایین جریان دارد ۰

 ۲برنامه ریزی غیر متمرکز :

در نظام برنامه ریزی غیر متمرکز تصمیمات در سطح پایین تر ، یعنی واحدهای اجرایی اتخاذ می شود ۰ در نظام برنامه ریزی غیر متمرکز ارتباط به صورت دو طرفه و در تمام سطوح جریان دارد ۰ در برنامه ریزی غیر متمرکز توجه به نیازهای ، امکانات و انتظارات در مناطق مختلف کشور یا سازمان بیشتر لحاظ می شود ۰

محاسن برنامه ریزی متمرکز :

 ۱- به علت آنکه تصمیم گیری توسط عده ی محدودی انجام می شود ، تصمیمها سریعتر انجام می شود ۰

۲- تربیت و تأمین نیروی انسانی سریعتر انجام می شود ۰

۳- به خاطر آنکه همة استانها و مناطق کشور از نظر مالی وابسته به مرکز هستند ، از بودجه و امکانات مالی نسبتاً یکسانی بهره مند می شوند ۰

۴- مشکلات و مسائل اجرایی مشابه و محدودی وجود دارد ( وحدت در اتخاذ تصمیمات )۰

معایب برنامه ریزی متمرکز :

 ۱- به علت اتخاذ تصمیم توسط مدیران عالی و دور بودن آنها از محیط اجرایی ، اکثر تصمیماتشان با نیازها ، شرایط و امکانات موجود مطابقت نمی کند ۰

۲- به لحاظ آنکه برنامه ها به طور یکسان برای تمام نقاط کشور تهیه می شود ، نیازها و شرایط و امکانات محلی نادیده گرفته می شود ۰

۳- در این برنامه از فرصت بهره مند شدن از نظریات مجریان برنامه ها به ویژه متخصصان و مدیران واحد ها محروم می مانند ۰

۴- میزان آزادی عمل در برآورده ساختن نیازهای محلی و حل و فصل مسائل مالی و اداری در این نوع برنامه کم است ۰

۵- در صورت وجود نقص در این برنامه ها ، زیان حاصله شامل تمام کشور یا سازمان می شود ۰

۶- مجریان و مدیران قادر نیستند که برنامه های ابلاغی را در راستای پاسخگویی به نیازها و شرایط و امکانات محلی تغییر دهند ۰

  محاسن برنامه ریزی غیر متمرکز :

 ۱- تصمیم گیری توسط افرادی انجام می شود که با محیط سازمانی آشنایی دارند ۰

۲- به نیازها و تفاوتهای انسانها توجه بیشتری معطوف می شود ۰

 ۳- به نیازها ، مختصات ، شرایط ، کمّیت و کیفیت منابع و امکانات محلی و منطقه ای توجه بیشتری می شود ۰

۴- آزادی بیشتر و ارتباط آسانتر بین مسئولان، برنامه ها و مجریان برنامه ها برقرار می شود۰

۵- برنامه ریزی با شرکت مسئولان و مجریان برنامه در سطوح مختلف انجام می شود در نتیجه نظرات و پیشنهادات و راه حل های آنها را شامل می شود ۰

 معایب برنامه ریزی غیر متمرکز :

 ۱- وجود اختلاف نظرها و تفاوت در سلیقه ها و در نتیجه اشکالات در تصمیم گیریها ۰

۲- کندی و عدم هماهنگی در تصمیمات اتخاذ شده در سطوح واحدهای مختلف ۰

۳- مشکلات متنوع و متفاوت به ویژه در راه ایجاد هماهنگی و ارتباط۰

۴- احتیاج به وسایل و مواد متنوع تر و فراوان تر ۰

۵- صرف هزینه های بیشتر، دوباره کاری و گرانتر تمام شدن برنامه ریزی بر کل جامعه ۰

۶- لزوم ایجاد یک سازمان نظارت کننده ، هماهنگ کننده و وحدت دهنده

تاملی در ماهیت نظام برنامه ریزی متمرکز

این مفهوم یا سازه ذهنی چنان که به نظر می رسد ما به ازای خارجی ندارد.درنظام های برنامه ریزی درسی به ظاهر متمرکز،نوعی ساده اندیشی نسبت به آنچه در عمل واجرااتفاق می افتد وجود دارد.چنین طرزتفکری نزد نظام های به ظاهر متمرکز رواج دارد وبا تمایل به غفلت نسبت به پیچیدگیهای جریان اجراوعمل،در مقایسه با جریان طراحی برنامه ،همراه است.بسیاری از شکست های که این نظام از آن رنج می برد ناشی از این طرز تفکر است.

جایگاه بحث در قلمروبرنامه درسی صاحب نظران این قلمرو رابه دو بخش تقسیم می کنند:

1-طراحی برنامه درسی : ناظر به شناسایی عناصر تشکیل دهنده برنامه ونوع تصمیم های مربوط به آن

2-مهندسی برنامه درسی که شامل :

 الف) فرایند برنامه ریزی درسی    ب)اجرای برنامه درسی     ج)ارزشیابی

شوورت،در الگوی سه بعدی خود برای فرایند برنامه ریزی درسی عناصرزیر را معرفی می کند:

1-   خاستگاه برنامه درسی :

الف)طراحی برنامه های عام- متمرکز

ب)طراحی برنامه درسی ویژه محیط آموزشی خاص – غیر متمرکز

2- اقشار تصمیم گیرنده

3- انعطاف برنامه : که از نظر شورت یکی از سه حالت زیر می باشد.الف)معلم به "عنوان مجری"  ب)معلم به عنوان" مجری فعال "ج)معلم به عنوان" برنامه ریز درسی"

از تمرکزدر اندیشه تاعدم تمرکز در عمل واجرا

طبق پژوهش های انجام شده اجرای برنامه درسی جریانی پویاست وانتظار اجرای به اصطلاح و"فادارانه" توهمی بیش نیست .این توهم که اجرای برنامه درسی باید بنا برقاعده با برنامه درسی تطابق داشته باشد از این حقیقت که در عرصه اجرا تفاوت چندانی میان نظام متمرکز و غیر متمرکز وجود ندارد،غفلت می شود.برنامه درسی محصول نظام های متمرکز،خواه ناخواه درپرتو شرایط محیطی اعم از امکانات وتجهیزات ویژگیهای دانش آموزان اعم ازعلایق،استعدادهاواطلاعات دیدگاه هاوباورها وتوانایهای معلم  تغییرمی کند.برونر روانشناس معروف امریکایی می گوید:"از جمله ویژگیهای برنامه درسی،محصول نظام متمرکز"مقاوم دربرابر ملعلم بودن"است که تصوری وهم آلود می باشد.یک برنامه درسی هر قدر که به شکل اصولی و بی کم وکاست طراحی شده باشد،نمی تواند از دخل وتصرف های معلم تاثیر نپذیرد".

سطوح تصمیم گیری در قلمرو برنامه درسی از نظر گودلد وهمکاران

1- برنامه درسی آکادمیک : مهمترین قشر تصمیم گیرنده، متخصصان وصاحب نظران علوم آموزشگاهی

2- برنامه درسی اجتماعی : تصمیم گیرند گان آن افراد عادی اجتماع سازمانهایی که بطور رسمی دست اندر کار امر تعیم وتربیت نیستند.ازجمله نهادهای قانون گذاری

3- برنامه درسی رسمی : افراد و نهادهایی که به طور مستقیم به حوزه تعلیم وتربیت ارتباط دارند.ازجمله،انجمن معلمان،شوراهای آموزش آموزش وپرورش،ناشران کتابهای درسی و...

4- برنامه درسی نهادی : مجموعه دست اندر کار یک مدرسه خاص.این برنامه شامل کار گروهی ازمعلمان است که دربیش از یک کلاس درس پیاده می شود.

5- برنامه درسی آموزشی : تصمیم گیرنده آن معلم است ودر یک کلاس  خاص اجرا میشود.

6 - برنامه درسی تجربه شده : برداشت ها وادراک های دانش آموزان قبل از قرار گرفتن در معرض برنامه درسی اجرایی

سه دیدگاه نسبت به اجرای برنامه درسی وجود دارد:

1-   طراحی برنامه درسی : به اجرا توجهی ندارد - متمرکز

2-   مراحل تغییریا اجرای برنامه ریزی شده که شامل مراحل مختلفی می باشد

   الف) تهیه برنامه   ب) اجرای برنامه   ج) تداوم یا نهادی شدن برنامه

3-   دیدگاه جامعه شناسی یا فرهنگ سازمانی : توجه ویژه به زمینه ها وعوامل اجتماعی و فرهنگی محیط اجرا

مفهوم انطباق متقابل:

در این مورد نه برنامه بطور وفادارانه اجرا شده و نه دخل وتصرف از طرف معلم زیاد بوده که برنامه را ساخته معلم دانست،بلکه برنامه برباورهای معلم تاثیر گذاشته ومعلم نیزبربرنامه تاثیر گذاشته که این وضع موجب انطباق متقابل شده است.این پدیده وضع مطلوب اجرای برنامه درسی قلمداد میشود.

دلالتهای عملی برای نظام برنامه درسی

فراهم نمودن زمینه برای اعطای اختیارات به سطوح پایین هرم

  توجه به واقعیت های محیط اجرایی وچگونگی اجرای برنامه در محیط های متفاوت

  توجه به برنامه پیش از خدمت وحین خدمت معلمان برای دادن اطلاعات برای اجرای برنامه توسط معلمان

مهمترین عنصر نظام آموزشی معلم است.ضعف وی موجب از هم پاشیده شدن و شکست این نظام خواهد بود.

برونر در مقدمه کتاب  فرایند تعلیم وتربیت چنین ابراز می دارد:"یک برنامه درسی،پیش ازآنکه برای دانش آموزان طراحی شود ،باید برای معلمان طراحی شده باشد.اگر یک برنامه درسی نتواند معلمان را تغییر دهد،تعادل آنها را برهم بزند ،برآگاهی آنها بیفزایدوآنها را به حرکت در آورد،مطمئنا هیچ تاثیری برکسانی که توسط آنها تعلیم داده میشوند، نخواهد داشت".

ترکیب بهینه برای تصمیم گیرندگان در فرایند تدوین برنامه درسی:

یکی از شاخه های فرعی قلمرو تعلیم و تربیت، برنامه ی درسی است که تقسیم بندی زیر توسط بوشامب ارایه شده است:

میزان انعطاف/مدیریت/گروههای دست اندر کار/جایگاه/تولید/اجرا/ارزشیابی/طراحی/مهندسی/فناوری/مشاوره/برنامه درسی/علوم تربیتی/فلسفه

شورت وزابار در تدوین برنامه ی درسی یا فرایند برنامه ریزی درسی به سه مولفه اشاره میکنند که عبارت است از:

  جایگاه یا خاستگاه برنامه ریزی درسی

    گروه های دست اند در کار

    میزان انعطاف برنامه یا امکان دخل و تصرف در آن.

شوورت در خصوص خاستگاه یا جایگاه برنامه ریزی درسی سه نوع تصمیم را ممکن می داند:

1-استیلای مختصصان دانشگاهی

2- استیلای خبرگان آشنا به محیط و شرایط

3- مشارکت متوازن و هماهنگ.

در مورد متغیر انعطاف نیز به سه نوع واکنش اشاره می نماید که این سه نوع واکنش عبارتند از:

  مقاوم در برابر معلم

  معلم به عنوان مجری فعال

  معلم به عنوان برنامه ریز درسی.

زابار نیز در مورد متغیر اول هم رای و هم عقیده ی شوورت است.ولی شش نوع تصمیم گیری را برای متغیر اقشار مختلف برنامه ریز درسی پیش بینی می نماید این گزینه های 6گانه عبارتند از:معلمان- متخصصان- دانش آموزان- والدین- مدیران مدارس و بازرسان آموزشی.همچنین برای متغیر سوم پاسخ های چهار گانه ی زیر را با توجه به سیر فرایند انعطاف پذیری و امکان دخل و تصرف در نظر گرفت:استفاده ی وفادارانه- انتخاب تجدید نظر یا باز نگری و با لاخره طراحی یا برنامه ریزی تکمیلی.

ترکیب بهینه گروه های دست اندر کار برنامه ریزی درسی:

می دانیم که مشارکت ونه حاکمیت متخصصان رشته های گوناگون علمی در فرایند برنامه ریزی درسی بوده زیرا اعطای موقعیت انحصاری یا برتر به متخصصان موضوعی در واقع فرایند برنامه ریزی درسی را از تجربه ها، بصیرتها و دریافت های ژرف و عمیق حاصل عمل یا نظر تعلیم و تربیت محروم می سازیم. متخصصان موضوعی تنها در امر انتخاب محتوا و آن هم با توجه به اشراف و بصیرتی که نسبت به ساختار رشته ی علمی خود دارند می توانند نقشی پررنگ تر ایفا کنند. لیکن در تصمیم گیری در باره ی سایر عناصر و مولفه ها از قبیل فعالیت ها و تجربه های یادگیری،روشهای یاددهی-یادگیری،تولید مواد و منابع آموزشی و ارزیابی تکیه به آگهی و بصیرت دست اندر کاران عالم نظر و عمل تعلیم و تربیت،گریز نا پذیر است . نقش برتر را باید برای نمایندگان این گروه ها قایل شد .

بنابراین ترکیب مطلوب یا متعادل گروه های حاضر در فرایند برنامه ریزی درسی را به شرح زیر معرفی میکند:

 معلم به عنوان نمایند ه حوزه عمل تعلیم و تربیت.

متخصص برنامه ی درسی،آموزش رشته ی خاص،آموزش به طور عام،به عنوان نماینده ی حوزه ی نظر تعلیم و تربیت.

  متخصص رشته یا موضوع.

معلمی که در ترتیب فرایند برنامه ریزی درسی حضور دارد،باید ویژگی های زیر را داشته باشد:

تجربه ی قابل توجه تدریس

استمرار ارتباط با کلاس درس

معلم خلاق،فکور و نوآور

داشتن تعلق خاطر به حضور در صحنه های تصمیم گیری در باره ی برنامه ی درسی.

بررسي و مقايسه ي برنامه ريزي توصيه ايي متمركز با غير متمركز و نقاط ضعف قوت آن

سازمانی که در آن اغلب اختیارات تصمیم گیری در دست مدیران بالاترین رده ی سازمانی است ، سازمان متمرکز (مرکز مدار) و سازمانی که در آن اختیارات تصمیم گیری در رده های مختلف پراکنده شده است ، سازمان نامتمرکز (پراکنده مرکز) نامیده می شود.در نظامهای آموزشی متمرکز ، هدایت و کنترل نهادی ، مستقیماً از طریق نهادهای آموزش و پرورش یا به عبارت دیگر ، به وسیله ی ارگانهای قانونگذار ، دولت ، وزارت آموزش و پرورش و سایر سازمانهای دولتی مربوط صورت می گیرد . در نظام های آموزشی نا متمرکز ، هدایت و کنترل نهادی از طریق نهادهای قانونگذار ، شوراهای منتخب مردمی و هیئتهای امنا عملی می شود .در هر دو شیوه ی متمرکز و نا متمرکز ، علاوه بر کنترل مستقیم سازمان آموزشی از طریق قوانین و مقررات رسمی و مقررات غیر رسمی ای که به مرور در سازمانهای آموزشی شکل گرفته و مورد قبول واقع شده اند ، فرهنگ و دین نیز به طور غیر مستقیم ، با اعمال اقتدار ، آموزش و پرورش را کنترل می کنند.هرگاه فقط یکی از واحدهای یک سازمان و یا یکی از سازمان های یک کشور مسئول و مأمور انجام دادن یک وظیقه یا مأموریت خاص شود و مجاز نباشد برای انجام دادن وظیفه یا مأموریت حتی دوایر یا واحدهایی ایجاد کند یا در صورتی که دارای دوایر یا واحدهای متعددی است ، فقط اجازه ی استفاده از یکی دوتای آنها رابرای انجام وظیفه خاص خود داشته باشد ، می گوییم در مورد آن وظیفه یا مأموریت خاص ، تمرکز واحدی یا سازمانی بوجود آمده است .

ماهیت تمرکز:

اغلب تمرکز در تصمیم گیری را با بوروکراسی ، دیوانسالاری ، اداری یا کاغذ بازی مترادف می دانندومعمولاً همان محاسن و معایبی راکه به بوروکراسی نسبت می دهند به تمرکز نیز منسوب می سازند. ولی اگر از چگونگی برای اولین بار مطرح شدن بوروکراسی چشم بپوشیم ، بوروکراسی و به تبع آن تمرکز از هنگامی که توسط وبر مطرح شد تا مدتی پس از آن که بار معنایی منفی پیدا کرد القاء کننده مفاهیمی سازنده بود.اما از هنگامی که بوروکراسی وبر ، که قرار بود حداقل در تئوری ، وسیله ای کارساز برای پیش بردن سازمانهای نوین به سوی هدفهایشان به دست دهد ، به عنوان سدی در برابر تصمیم گیریهای سریع و مانعی در مقابل جریان امور تلقی شد ، بوروکراسی و تمرکز با همان مفهومی که دیوانسالاری برای اولین بار مطرح شده بود ، مطرح گردید .بوروکراسی نیز همراه با رشد سازمان ، افزایش یابد ، ولی بزرگ شدن سازمان می تواند با کاهش تمرکز همراه باشد.اصولاً تمرکز و قالبی کردن امور در سازمانها دو شق مختلف کنترل سازمانی به شمار می آیند.

عوامل مؤثر در تمرکز:

صاحب‌نظران معتقدند با كاهش حيطه نظارت(تعداد كاركنانی كه به صورت مستقيم به يك مدير گزارش می دهند) تعداد سطوح سازمانی و ارتفاع هرم سازمان افزايش می يابد و سازمان متمركزتر می شود. اگر حيطه نظارت گسترده باشد، مدير قادر به اتخاذ همه تصميم‌ها نخواهد بود و مجبور می شود كه بخشی از اختيارات تصميم‌گيری خود را واگذار كند؛ ولی اگر حيطه نظارت كوچك و محدود باشد، امكان تصميم گيری متمركز به وجود می‌آيد. به اين ترتيب سلسله مراتب طولانی تر شده و فاصله مديران عالی از رده عملياتی افزايش می يابد.در سازمان‌های پويا، مديران برای افزايش سرعت فراگرد تصميم‌گيری مجبور می‌شوند، كه تمركز را كاهش دهند.همچنين هرچه سبك رهبری مستبدانه تر و كنترل شديدتر باشد، حيطه نظارت محدودتر و ميزان تمركز بيشتر خواهد شد.

مقتضيات تمركز و عدم تمركز:

در برخی موقعيت‌ها تمركز نسبت به عدم تمركز رجحان پيدا ميكند. وقتی در تصميم‌گيری، ديدگاه جامع مورد نياز است؛ يا جايی كه تمركز، صرفه‌جويی های اقتصادی معینی داری را موجب می شود، مزيت‌های ويژه‌ای برای تمركز ايجاد مي‌شود. مدارك و شواهد نشان می‌دهند كه تمركز بيشتر تصميمات كاری در محيط‌هايی مشاهده می شود كه به كاركنان، آموزش‌های حرفه‌ای كمتری ارائه شده است؛ يعنی در محيط‌هايی كه كاركنان، غير متخصص هستند، بايد برای راهنمايی افراد قوانين و مقررات متعددی [تمركز بيشتر] را تدوين كرد. از طرف ديگر اگر سازمان‌ها متشكل از كاركنان حرفه‌ای باشند؛ بايد انتظار داشت كه رسميت و تمركز كمی بر سازمان حكم فرما باشد.

محاسن تمرکز:

1. چون تصمیم گیری توسط عده معدودی انجام می گردد تصمیم ها سریع تر گرفته می شوند.

2. چون تصمیم های اتخاذ شده درباره تهیه و تنظیم برنامه و مواد آموزشی بعد از تصویب قابل اجرا در تمام مدارس کشور می باشد مشکلات و مسائل اجرائی مشابه ومعدودی وجود خواهد داشت.

3. بخاطر همگون و هماهنگ بودن محتوای برنامه های آموزشی.

4.چون همه استانها و مناطق کشور از نظر مالی وابسته به مراکز هستند از بودجه و امکانات مالی نسبتأ یکسانی بهره مندمی گردند.

5. وقتي مديران عالي تصميم هاي اساسي را اتخاذ مي کنند، مي توانند فعاليت هاي مختلف را هماهنگ کنند و ميان نيازهاي بخش هاي مختلف سازماني تعادل ايجاد کنند

6. تمرکز مي تواند هزينه ها را کاهش دهد زيرا تصميم هاي اساسي را مديران اتخاذ مي کنند، و منابع و فعاليت ها در سطوح پايين تداخل نمي يابند .

7.وقتي موقعيت بحراني ايجاد شود، تمرکز اطمينان مي دهد که مديران با تجربه تصميمات بزرگ را اتخاذ خواهند کرد و ملاحظات مهم را در نظر خواهند داشت چون تصمیم‌گیری توسط عدّهٔ محدودی انجام می‌گیرد ، تصمیم‌ها سریع‌تر گرفته می‌شوند

8.چون تصمیم‌های اتخاذشده درباره تهیه و تنظیم برنامه و مواد آموزشی بعد از تصویب قابل اجرا در تمام مدارس کشور می‌باشند مشکلات و مسایل اجرائی مشابه ومعدودی وجود خواهد داشت

9.چون کتاب‌‌‌‌‌‌‌های درسی و مواد آموزشی برای تمام مدارس کشور به‌طور یکسان تهیه می‌گردد در مخارج چاپ کتاب‌‌‌‌‌‌‌ها و تهیه و تنظیم مواد آموزشی صرفه‌جوئی به‌عمل خواهد آمد .تربیت و تأمین مدیران و معلمان برای مدارس کشور آسانتر است.چون همه استان‌‌‌‌‌‌‌ها و مناطق کشور از نظر مالی وابسته به مرکز هستند از بودجه و امکانات مالی نسبتاً یکسانی بهره‌مند می‌گردند.و از دیدگاه کلی‌تر در ایجاد و حفظ وحدت ملّی مؤثر است.پوشش تعداد بیشتری از فراگیران.ایجاد وحدت ملی.ایجاد عدالت آموزشی برای همه مناطق

عدم تمرکز:

1. از تعداد تصمیمات متعدد و متنوعی که مدیران سطوح بالا در هر لحظه باید اتخاذ کنند می کاهد و به آنان فراغت بال می بخشد.

2. توان تصمیم گیری و روحیه قبول مسئولیت را در سطوح پایین مدیریت تقویت می کند.

3. برای تصمیم گیری به مدیران آزادی عمل و استقلال بیشتری می دهد.

4. امکان استفاده از سیستمهای کنترلی راکه می توانند ایجاد انگیزه کند به وجود می آورد.

5. امکان مقایسه عملکرد واحدهای مختلف سازمان را به وجود می آورد.

6. دایر ساختن رشته های جدید کاری را تسهیل می نماید.

7. زمینه پرورش و رشد مدیرانی را برای اشتغال مسئولیتهای بالاتر فراهم می سازد.

8. قابلیت تطبیق با محیط و پاسخگویی به نیازهای اجتماعی را افزایش می دهد.

معایب تمرکز:

1. چون تصمیم گیری ها غالبأ توسط کسانی انجام می گیرد که عملاً از محیط آموزشی بدورند و با نیازها و شرایط و امکانات موجود در محیط آموزشی آشنایی ندارند بیشتر تصمیم هایشان با نیازها شرایط و امکانات موجود محلی و منطقه ای مطابقت نمی کند.

2. چون برنامه های آموزشی بطور یکسان برای تمام مناطق کشور تهیه و تنظیم می گردند نیازها شرایط و امکانات محلی نادیده گرفته می شود.

3. چون امکان تبادل نظر و ارئه نظرات اصلاحی و راه حل ها و پیشنهاد ها جهت رفع مشکلات و کمبودها و نقائص برنامه های آموزشی از سطوح پائین تر به سطوح بالاتر وجود ندارد برنامه های آموزشی و درسی از لحاظ کمی و کیفی تغییر چندانی نمی کنند و از فرصت و فوائد بهره مند شدن از نظرات مجریان برنامه های آموزشی ، بخصوص مدیران ، معلمان ، و دانش آموزان و سایر مجریان و صاحبنظران محروم می مانند.

4. در صورت وجود هر گونه نقص یا نقائصی در برنامه آموزشی یا محتوایی و یا ماهیت مواد آموزشی ضرر و زیان حاصله متوجه تمام افراد می شود.

5. برنامه های آموزشی ، محتوای کتب درسی و ماهیت مواد و وسائل کمک آموزشی قبل از تصویب نهائی و ابلاغ بتمام مراکز در یک محیط آموزشی آزمایشی اجرا و بررسی و آزمایش نمی شوند.

6. چون برنامه‌ها و مواد آموزشی به‌طور یکسان برای تمام مناطق کشور تهیه و تنظیم می‌شود نیازهای ، شرایط و امکانات محلّی نادیده گرفته می‌شوند

7. چون تصمیم‌گیری غالباً توسط کسانی انجام می‌گیرد که عملاً از محیط کلاس و مدرسه بدورند و با نیازها و شرایط و امکانات موجود در کلاس و مدرسه و منطقه آشنائی ندارند بیشتر تصمیم‌هایشان با نیازها ، شرایط و امکانات موجود مطابقت نمی‌کند

8.درصورت وجود هرگونه نقص یا نقایصی در برنامه‌ریزی آموزشی یا محتوای کتب و یا ماهیت مواد آموزشی ضرر و زیان شامل تمام مدارس کشور می‌گردد.

9.مجریان برنامه‌های آموزشی به‌‌‌‌‌‌‌خصوص معلمان و مدیران در کلاس قادر نیستند که برنامه آموزشی محتوای کتاب‌‌‌‌‌‌‌های درسی یا لوازم و تسهیلات آموزشی را در راه پاسخگوئی به نیازها ، شرایط و امکانات محلی تغئیر بدهند

10. چون امکان تبادل‌نظر و ارائه نظرات اصلاحی و راه‌حل‌ها و پیشنهادها جهت رفع مشکلات و کمبودها و نقایص برنامه‌ها و مواد آموزشی از سطوح پائین‌تر به سطوح بالاتر وجود ندارد ، برنامه‌های آموزشی از لحاظ کمی و کیفی تغئیر چندانی نمی‌کنند

11.چون از نظر مالی و اداری مدارس در هر منطقه کشور تابع مقامات در مرکز هستند میزان آزادی عمل در برآوردن نیازهای محلی و حل و فصل مسائل مالی و اداری برای مجریان برنامه‌های آموزشی در محل بسیار کم است و در نتیجه می‌بایست به‌طی مراحل اداری و کسب اجازه و ابلاغ دستور از مرکز تن دردهند

12.برنامه آموزشی ، محتوای کتب درسی و ماهیت مواد و وسایل آموزشی معمولاً قبل از تصویب نهائی و ابلاغ به تمام مدارس کشور در یک مدرسه آزمایشگاهی اجرا ، بررسی و آزمایش نمی‌شوند

13.عدم توجه به ویژگیهای مناطق مختلف کشور

14.تناسب نداشتن برنامه ها با واقعیت ها

15.عدم انعطاف پذیری در اجرای برنامه ها .

16.کاهش خلاقیت درمعلمان ودانش آموزان

17.کاهش انگیزه در معلمان

معایب عدم تمرکز:

1. اعمال هماهنگ مشی ها را مشکل می سازد.

2. ایجاد کردن هماهنگی در سازمان غیر متمرکز بسیار پیچیده و دشوار می شود.

3. ممکن است تسلط و کنترل مدیران رده بالا را بکاهد.

4. ممکن است عدم تمرکز به دلیل اعمال شدن کنترلهای خاص دچار محدودیت شود.

5. ممکن است در اثر اجرای برخی طرحها و برنامه ها کم اثر شود.

6. ممکن است در اثر نداشتن مدیران قابل در سطوح پایین بی خاصیت گردد.

7. به علت تنوع امکانات انساني و مادي در مناطق مختلف به ويژه امکانات علمي، فني و اقتصادي، برخورداري همگان از امکانات آموزشي به صورت يکسان ممکن نخواهد بود، و مناطقي که از امکانات مالي و انساني بهتري برخوردارند، بهره وري بيش تري خواهند داشت و سرانجام، آموزشي طبقاتي پديد خواهد آمد و فرصت هاي آموزشي متفاوت اند

8.بر اثر دخالت مستقيم مردم با نظارت آنان در آموزش و پرورش منطقه، احتمال حضور و نفوذ گروه هاي متعدد محلي که شايد بعضا نيز ناصالح باشند، زياد بوده و اين دخالت آنان موجب مي شود که دستگاه آموزش و پرورش خود وسيله اي براي تحقق اهداف آنان شود

9.تکيه و تاکيد زياد بر توجه به نيازمندي هاي محلي، خود ممکن است هدف هاي ملي و مقاصد کلي جامعه و کشور را تحت الشعاع اساسي قرار داده، تفرق در برنامه هاي درسي و فعاليت هاي آموزشي را پديد آورد

10. در شيوه ي غير مرکزي به علت عدم تشابه برنامه و تفرق در بهره وري از عناصر لازم فرهنگي ممکن است وحدت ملي و فرهنگي مورد  تهديد قرار گيرد .پوشش تعداد کمتری از فراگیران

11.افزایش هزینه ها

12.امکان کمبود متخصصان برای برنامه ریزی ویژه مناطق

13.محدود بودن دانسته های فراگیران به مناطق خود

نتیجه گیری:با توجه به به مطالب ذکر شده درمورد معایب ومزایای دو نظام برنامه ریزی درسی متمرکز وغیر متمرکزبا توجه به به مطالب ذکر شده درمورد معایب ومزایای دو نظام برنامه ریزی درسی متمرکز وغیر متمرکزمیتوان به این نتیجه رسید که بهترین روش برنامه ریزی،نظام برنامه ریزی نیمه متمرکز باشد،چرا که هم میتوان از مزایای دو نظام دیگر استفاده نمودوهم معایب آنها را هم ندارد.به عبارت دیگر نظام نیمه متمرکز مابین دو نظام متمرکز وغیر متمرکز است .